۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

261



چقدر طعم چشمان من بوی سیب و سلام میدهد
من حرمت سفره و سایه را میدانم
تو ای اولین صلای سالهای دور
با حرمت دلهره هایم چه کردی
خون دلشوره هایم به پای کیست؟!

من اگر دستانم آلوده بود 
تاوانش همین اشکهاییست که از تَن تنهایی چیدم
تو با حریم امن نامم چه کرده ایی؟!
من سزاور تمام غصه های دروغ بودم به دوش درخت و گوش میخک؟!
تمام سالهای قدیم را پای عطش بوسه ات گم کردم
خودم جا ماندم در یک شبی که نه ماه بود و نه شبتاب
حالا وقتی که بی هوا دستت میخورد به شب بو یادت میرود دل گلدان به همین ریشه پرستی ها خوش بوده؟!
هِی لب بر لب سیگار میگذارم و خاکستر میکنم ساعت و سال را
که آخر کِی؟!
کُجا؟!
چه؟!
کم گذاشتم که مستحق پژواک نامی بیگانه باشم و پژمردگی یادی قریب؟!!
دلم سوخته و تاوانش را چشمم میدهد و آرام نمیگیرد نگاه!
جرم من چیست؟؟!!
خود میدانم عاشقی!!
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر