میدانی؟!
کافیست یکبار دستت
به سادگیهای الف بای کودکیت برسد
و روحت آشنای ناب ترین وسوسه ها
و عاشقانه ترین گناه باشد
دیگر تَن به شَرم هیچ تعریفی از پاکی نمی دهی
و ناگاه میبینی
خلوت خاموشی که لانهء ترسهایت بود
ضریح نغمه ها و
ردیف نفسهایت میشود
تنت زمزمه و
چشمت ترانه و
ضربان قلبت آهنگ می یابد
تَر میشوی از نگاه شبنم
فاتح افسانه هایی
که خدا دل به معجزه اش داده
به ملاحت استعاره ایی
رَهــــا می شوی از خودت
و به ایجازی
چشمانت برق نیایش مهتاب میگیرد
به جادوی واژه ها
میلغزی در
وارونهء خیال شب بو
رقص جنون آمیز شب پَره
آیینهء داری شبتاب روبروی چشمک ستاره
شب نشینی ماه و دریا
بارانی که قصه همخوابگی ابر با دریا را
خیابان به خیابان و
خانه به خانه از گلوی ناودان فریاد میکند
و رسوایی سرخ گونه های من
ولذت سیگارهایی که رخوتشان
خاطرهء خدا گونهء اغوش توست
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر