یک پنجره امید اطاقیست
که جز لبهای عنکبوت
سکوتش را نمی شکند
یک نگاهِ وراج و سمج
حرفها را از دهانم می رباید
بیرون از این اطاق باران می آمد و من از درون می پوسیدم
آب از پنجره و اشک از تماشا و نَم روی تَرَکهای تنم
قصد کرده بودند زمان را در مجرای تاریک و حلزونی هیچ نمیدانم
به جریان و جراحت یک لبخند ریش ریش برسانند
تــــــــــــا
صدای پای یک سلام
آنسوی باور من
تَب را از تَن بهار شست
یک نگاه
یک لبخند
کتاب آفرینش شعرهایم شد
مادر تمام فردا های ابریشمیم
و بمن آموخت میشود تکفیر شد
اما مومن ترین لبخند طبیعت بود
میشود عبور کرد از تالاب دلهایی
که ماهیانش گوشتِ یکدیگر را
پیشکش سفرهایشان میکنند
مرا با واژه ی دریا خیس کرد و عطش آموخت
مرا از آیینه گرفت و به انعکاس خاطره بخشید
با او از جنونِ عقربه ها چون طیف گذشتم
و ایمان اوردم به خلوتی
دور از خیال
نفسهایش غربتم را صمیمی و آشنا کرد
بازدَمی که دمادم دَم شد
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر