۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

284



قاصدکان این دشت بی خبر
رسولان رسوایی سراب بودند
جخ هزار تابستان بی تمنّا 
چاک دهد لبهای بیابان را
بازهم ابر بغضهایش را شتابان 
به زبان شاعرانه ی باران 
به تو خواهد رساند

باور نمی کنی؟!
من قسم خورده ام هیچ بهاری را بی بشارت نگذارم


شاید 
غفلت در دستانم نبض نمی زند
که هیجانِ یقین تو فراموشی زاییده؟!!
خوب میدانم
مقصر مرزهای به هدر رفته ی من بودند
که حّد توقعاتم گسترده تر شد

من این توّهم متروک را دوست دارم
باغ های توجیه و توجه تان سبز
مَدارِ مُدارایم هلال لبهایت را که رها نکرد

بگذار صورت زمین و زمان را گِرد کنند
ثُبات این سایه به خورشید ایمان آورده

مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر