۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

266



من از مفهوم بوسه و باران جُدا نیستم
از ارتعاش معصومانهء چشمانت 
وقتی شعر بر نگاهم مینشیند
بیقرار تر از واژه ها دلتنگیهایم ردیف میشد
حدس ساده ایست پژمردن رازقی کنار سکوت بهار

میترسم بایا
میترسم دستان التماس شاخه به گردن زمین گره شود
شنیده ام
اینروزها تگرگ شکوفه را به عیادت نسیم میبرد

یادت باشد اگر کنار گریه ام رسیدی
به انتظار چشمانم خیره شو
اصلا فراموش کُن من چند کبیسه را هدر کردم تا تقویمم از عیار نیفتد

تو که میدانی؟؟!
سینهء من جای خزان چند پاییز را شماره کرده؟!!
همین که لبهایت را به هوس می اندازم 
به معراج تمام شب بو ها رسیده ام
به هنگام نماز اقاقی و حج مهتاب!!
چقدر آرام میشود دلم
وقتی شعر میشود نگرانیم کنار تنها یک سلام تو

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر