روی تمام شیشه های شب نام تو جاری بود
و من از کنار شبنم نشسته بر جان تنهاییم ترا نگاه می کردم...
تو نام مرا بر شیشه می کشیدی و من یاد ترا تب الود و خیس بر هوای متراکم پیرامونم فرو می خوردم..
در این میانه لبخند بنفشه از همه گویا تر بود ..
او راز میان دل و جان ما را می دانست...
سرش را به سمت نگاه من خم کرد و بی انکه حسادتی را در تو بیدار کند چشمکی شیرین زد باز به سوی همسایگانش خم شد و خوابید
فضای پیرامونمان انشب خلسه عشق و حضور داشت...
عطر افکارت همه جا پیچیده بود
حدس نگاهت کار سختی نبود
و گرمای دستانت طعم شاه توت می داد
طعم نورس ترین میوه هایی که از لابلای لبهایت رسته بودند
و من ترسیدم از این حجم خوشبختی که در دل لحظات جاری بود
ترسی که پاداش عاشقیهای من نبود
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر