تو همون میوه ممنوعی که مرا به هبوط از قله خودخواهی فرا خواند_
تو همان لحظه گناهی که زیبا تر از افرینش است_
تو زیبا ترین هماغوشی من با تن مرطوب واژه ایی_
بهش اغوش توست نه ان سایه گاه امن بی عشقی که لذت را گم کرده_
میخواهم سنگسار ذهنیت مسموم همه باشم _
تنها به حرمت یک لحظه با تو بودن_
اصلا مهم نیست که نام تو زینت کدام دفتر جبر است_
من همه تو را به اختیاری شیرین از خود میکنم_
و هزار بار لبخند خواهم زد به هبوط از دنیا به جهنم-
فقط بگو سیب خواهش منی که روییده بر درخت نیاز احساسم_
خدا را نادیده میگیرم_
که تو خدایی کنی_
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر