۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

253





تو همون میوه ممنوعی که مرا به هبوط از قله خودخواهی فرا خواند_

تو همان لحظه گناهی که زیبا تر از افرینش است_

تو زیبا ترین هماغوشی من با تن مرطوب واژه ایی_


بهش اغوش توست نه ان سایه گاه امن بی عشقی که لذت را گم کرده_

میخواهم سنگسار ذهنیت مسموم همه باشم _

تنها به حرمت یک لحظه با تو بودن_

اصلا مهم نیست که نام تو زینت کدام دفتر جبر است_

من همه تو را به اختیاری شیرین از خود میکنم_

و هزار بار لبخند خواهم زد به هبوط از دنیا به جهنم-

فقط بگو سیب خواهش منی که روییده بر درخت نیاز احساسم_

خدا را نادیده میگیرم_

که تو خدایی کنی_

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر