۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

270




چشمم مرثیه گویِ دلم شده
و تو مرا تا کنار آخرین کوچه ی این تحمّل به صبوری نشسته ایی!
شراره ای که از وداع نگاه و نگاه
به دامن ماه و آیینه افتاده
هرشب تنم را به التماسِ یک نسیم می سپارد!


تو نیستی !! 
و شعر به حریقم می کِشد
و من به سوگ می نشینم کنار سایه ام
که روی سینه ی هر عابری رقص تاب میخورد!

تو نیستی!!
تا اضطرابِ این اِنزوای تَب کرده و سیالِ من تا ما
دِل از دوزخ بردارد و لبهایم به رنگ هیجان نام تو زیبا گردند!

ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر