و عشق آخرین نقطه ی لبهای تو بود!!
وقتی که در بَرهوت ساعت برهنه چرخ می زدم
من از ابتدای این سکوت فریاد بودم و تو از انتهای این نگاه عَطش
قصه از کجا شروع شد مَرهم بنفش آجینِ اساطیری ام؟؟!
عصایِ موروثی صدایت را بردار و به نیلی ترین سیّال غمهایم بزَن
قول می دهم این بار آخرین پیامبر این هوای بارانی و مه آلود من باشم که رَسم گریه و بدرقه را می شکافد و سلام و وسوسه می رویاند !!
تو از دل آسمانِ به خاکستر رسیده ی این اندیشه به اعجاز یک سنگ و یک گنجشک قامتی مردانه ساختی !!
چه کسی باور می کند؟!!
تو واژه آفرینِ ابر و آسمان بودی و من آبی ترین نقطه ی دریایم را به انتظار یک لبخند سپرده باشم؟؟!
مسعود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر