۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

275





و عشق آخرین نقطه ی لبهای تو بود!!

وقتی که در بَرهوت ساعت برهنه چرخ می زدم

من از ابتدای این سکوت فریاد بودم و تو از انتهای این نگاه عَطش


قصه از کجا شروع شد مَرهم بنفش آجینِ اساطیری ام؟؟!

عصایِ موروثی صدایت را بردار و به نیلی ترین سیّال غمهایم بزَن
قول می دهم این بار آخرین پیامبر این هوای بارانی و مه آلود من باشم که رَسم گریه و بدرقه را می شکافد و سلام و وسوسه می رویاند !!

تو از دل آسمانِ به خاکستر رسیده ی این اندیشه به اعجاز یک سنگ و یک گنجشک قامتی مردانه ساختی !!

چه کسی باور می کند؟!!

تو واژه آفرینِ ابر و آسمان بودی و من آبی ترین نقطه ی دریایم را به انتظار یک لبخند سپرده باشم؟؟!

مسعود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر