۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

252



پر هیچ کبوتری را برای نوشتن شعرهایم قلم نمیکنم_

در مسلخ شقاوت با لبهای احساس سخن گفتن واژه کشیست_

قلم من عطر مریم و یاس را به جوهر دارد_


چیزی نمانده_

این بیتابی به سلامی گره خواهد خورد که عطر خاک و باران دارد_

عطر کوچه پس کوچه های آن سالهای دور_

عطر موهای تب کرده تو_

بانوی سرزمین افتاب مرا ببین_

افتابگردان صورتت را به سویم برای چشمکی هم قد عشق باز گردان_

میخواهم این بار من بگو "مردی هستم در استانه فصلی سرد"

تو هم بیا و با من سهراب را برای یک لبخند _

فروغ دلیل رخوت همه سیگار هایم_

و شاملو را اندیشه خوب هر شعر کنیم_

بیا لب بزنیم به هم من مطمئنم مست خواهی شد_

بیا سفر کنیم از خود تا هم_

میانه راه به هم خواهیم رسید و زندگی خواهیک کرد هم قد عمر_

من برای دیروز تو مرهمی از اشکهایم ساخته ام_

تو برای فردای من سایه ایی از نفسهایت بیاور_

زمان بر مدار زیبایی تو میگردد و من تنها برگی هستم که اشنای پاییز است که وعده بهار را به تن ساقه دوخته_

بیا قصه های من چشمهای خواب الودت را گهواره میشود_

غزلک نیشتر ناباوری را از کنار شاهرگ باورم بردار_

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر