پر هیچ کبوتری را برای نوشتن شعرهایم قلم نمیکنم_
در مسلخ شقاوت با لبهای احساس سخن گفتن واژه کشیست_
قلم من عطر مریم و یاس را به جوهر دارد_
چیزی نمانده_
این بیتابی به سلامی گره خواهد خورد که عطر خاک و باران دارد_
عطر کوچه پس کوچه های آن سالهای دور_
عطر موهای تب کرده تو_
بانوی سرزمین افتاب مرا ببین_
افتابگردان صورتت را به سویم برای چشمکی هم قد عشق باز گردان_
میخواهم این بار من بگو "مردی هستم در استانه فصلی سرد"
تو هم بیا و با من سهراب را برای یک لبخند _
فروغ دلیل رخوت همه سیگار هایم_
و شاملو را اندیشه خوب هر شعر کنیم_
بیا لب بزنیم به هم من مطمئنم مست خواهی شد_
بیا سفر کنیم از خود تا هم_
میانه راه به هم خواهیم رسید و زندگی خواهیک کرد هم قد عمر_
من برای دیروز تو مرهمی از اشکهایم ساخته ام_
تو برای فردای من سایه ایی از نفسهایت بیاور_
زمان بر مدار زیبایی تو میگردد و من تنها برگی هستم که اشنای پاییز است که وعده بهار را به تن ساقه دوخته_
بیا قصه های من چشمهای خواب الودت را گهواره میشود_
غزلک نیشتر ناباوری را از کنار شاهرگ باورم بردار_
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر