پروایی نداردم
خودم سنگ در پیراهنم جمع میکنم برای سنگسار
طناب میبافم برای دار
قدمهایم را محکم روی چهارپایهء اعدام میگذارم
نه میلغزم
نه میترسم
چون در کوله ام عشق هست و پشیمانی نیست
در آغوشش فرو میروم
در چشمانش نگاه میکنم
به سکوتش دل میبازم
بیرون از اطاق او بوی تعفن زمان ازارم میدهد
یک نفس بی او جسدم میپوسد
آرام برایش زمزمه میکنم:
بستر ما اِی آرزوی همیشه و اِی حسرت کهنه
سکوی هبوط است نه درهء سقوط
سراشیبی تنت تمام ایمان من به غیر را پَرت میکند
ما که با هم نیستیم احساس گناه زندگی را می کُشد
چه فلسفهء زیبایی من برای این عشق ممنوع ساخته ام
چونان توجیه خدا
او را نمیشناسید
شلاق تهمت هایتان را بصورت من بزنید
یاس من را کبود ذهنیت خویش مکنید
که زیر این آسمان یائسه اگر گناه ما دوزخیان نبود
هیچ کتاب عاشقانه ایی بغض دریا را زیر پلکهایتان معنا نمی کرد
به حرمت این عشق زلال تبر تبرایتان را به کومه واگذارید و به کلبهء ما بیایید
میخواهم صدای نِی لبهای ما شراب نوشتان کند
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر