بارها ارزو کرده ام کاش میشد
همه این راه را که خسته عبور منند
نمیدیدم و
باز به اسودگی خیال تو
گرگم به هوا بازی میکردم
اما
ماه من
خواسته های من
تا خود من
انبوهی واژه را به میان گرفته اند
نمی توانم حجم خزانی را که دیده ام
تعداد برگهایی که عاشقانه در اذر سقوط کردند تا من زندگی را پیدا کنم
به نسیم فراموشی بسپارم
پنجره افکار من تا پای ان کوه بلند
در امتداد این رود
باز و گسترده گشته
اما اقرار می کنم
کمی برای فراموش کردن دیده هایم
نگاهانم دور بین گشته
کاش در اغاز سالهای شور میماندم و پذیرشم
همچون لبخند یک کودک اسان حادث میشد
اما درخت باور من امروز در بطنش چهل گره دارد
تار گذشته با پود نگاهانم یکی شده
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر