۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

250



پيراهنت چراغ چشمك زن زرديست 



من در حاشيه خطر زندگي مي كنم



وتو یکی از باکره گان اورشلیم هم که باشی مسیحت را من مدتها پیش بر بلندای نفسم میخکوب کردم به سکوت


مرا در کنار کسی منشان

ثانیه ایی بی تو بودن سی سال صبوری میطلبد 

آن شراب سه ساله را با این کهنه درخت عشق محک مزن

من تمامی ثانیه های تولدت را برای تنهایی های لیلی قصه خواهم کرد

به ناز نشسته ترانه بر روی لبهای قیس

اسب سفید ارزویت در دشت سینه من شیهه میکشد

داس بردار و درو کن اینهمه ساعت هرز را از زندگیم

ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر