من با سه سایه هم سایه ام غریبه....
سکوت که سزایم بود..
ومن از ترس تن ها به خانه ام دعوت کردم.....
فاصله که برای عاشق ماندن بدان شگفت معتقدم.....
که تنها البوم جاودانگی عشق است...
و سهراب....
که با او هر روز صبح از خواب که بر می خیزم احساسم را پر طراوت نگاه می دارم.
او در این اطاق دنج تنهایی من جاری است...
با خود بوی شب بو های مادرم را می اورد.....
بوی کودکیهای نجیبی که چادرنماز گلداری ماوی شیطنت های بی پایانش بود
گاهی در کنارم می نشیند نفس به نفس گفتگو می کنیم......
ودر تمامی لحظاتی که می نویسم حضوری دلچسب دارد ولبخندش دلم را گرم می کند....
که شقایقی می نویسی هنوز مسعود.....
من نیز بی بهانه و کودکانه می خندم...
اما دیوانه ام مپندار که به جان خودش عاشقم....
مسعود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر