۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

265




باران شده ام
تمام اشکهایم جوانه زده اند
آرام آرام با خودم
با تو زمزمه میکنم
تحقیر شد در بستر خواهش ما تقدیر

لبخند من سپیده را از دل آخرین کوه بیرون آورد
وقتی که حتی فرهاد در ابدیت خواب بود
هیچ میدانی مرا از چنگ مسعود بوسه ات نجات داد؟؟!
خلاصم کرده ایی
از خودم
از من
از یاد
از خاطره
حالا تمامی شبها هفت سین سلام پهن کرده اند برای ماه
راز این روزها در دستِ بیقراری های ماست
و خورشید از بوسهء ما طلوع میکند
ساعت قرار به مُچم بسته ام
بی عقربهء هیچ تاییدی
ساعتی که وقتی بخواب میرود دقیق ترین زمان را نشان میدهد
زیبا ترین شعرم را وقتی مینویسم که دستم زیر سر توست
شعری محکم و حقیقی و آشنا
ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر