باران شده ام
تمام اشکهایم جوانه زده اند
آرام آرام با خودم
با تو زمزمه میکنم
تحقیر شد در بستر خواهش ما تقدیر
لبخند من سپیده را از دل آخرین کوه بیرون آورد
وقتی که حتی فرهاد در ابدیت خواب بود
هیچ میدانی مرا از چنگ مسعود بوسه ات نجات داد؟؟!
خلاصم کرده ایی
از خودم
از من
از یاد
از خاطره
حالا تمامی شبها هفت سین سلام پهن کرده اند برای ماه
راز این روزها در دستِ بیقراری های ماست
و خورشید از بوسهء ما طلوع میکند
ساعت قرار به مُچم بسته ام
بی عقربهء هیچ تاییدی
ساعتی که وقتی بخواب میرود دقیق ترین زمان را نشان میدهد
زیبا ترین شعرم را وقتی مینویسم که دستم زیر سر توست
شعری محکم و حقیقی و آشنا
ام.کا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر