طرحی از خودت را
خاطراتت را
قلم می زنی
و من دست هایم را روی سینه ام می کارم
فقط برای تماشا
گاهی می اندیشم نباشد فردا
خیالیست که تب خال هزار چرای دیروز را زده؟؟!
نباشد این همه عشق
هذیان خاطراتِ دیروز توست؟؟!
می ترسم!!
لی لی کنان از روی شعرهایم رد شوی!!
هِی دستت را محکم تر میگیرم
شاید دستانت سِر شده!!
که در خاطره ی انگشتانت دستانِ من گیج و مبهوت
و تو زیبا ترین خاطره نویس دنیای خویشی؟؟!
تا چشم میگذارم که پیدایم کنی
چشم باز میکنم و همه جا را دلگیری تو از نبض گذشته گرفته!!
یک مُشت آب به صورت آیینه می زنم
رو در روی تمام حقیقت آیینه
آنچه می ماند ضجه هایِ زنی است
که جنین چند ساله اش را سقط کرده
و بر گوری از صبوری هایش
سئوالات بی جوابش را
به شیوون نشسته
تمام تقویم را که بگردی
جز فسیل وحشت زده ی فردا هیچ نیست بانو!!
و تقدیری که زیر غبار بی رحم خاطره
هر چه شود شعر نمی شود!!
بیا و عقد رویایم شو
من دلِ خونین شعر هایم را کابین تو می کنم!!
به انگشت میانه ی دست چپت غزلی می نشانم و
خاک تمام خاطراتم را شیر بهایت می کنم!!
زمان نه معطل دلگیری ما می ماند و
نه در صدد دلجویی از شعرهایمان
من سینه ام را آماج تمام آن سنگ های مُفتی کردم
که بال گنجشکانِ بهاری را خونین کرده بود!!
دستت را از قبر پُر قال گذشته پَس بگیر
فردایم بدون دستان تو
بی واژه خواهد ماند!!
مرا از واهه ی این خیال سرد برهان
قول می دهم شعرهایم شهر و دیارمان را پُر کند!!
مسعود
پی نوشت : در جواب نامه ایی قدیمی و به دل مانده پاسخی ناصح نیافتم..

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر