۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

238



مثل حادثه ایی که اتفاق افتاده_
نبض زندگی تند میزند_
ونگاهانت با شتاب هر چه بیشتر وجودم را می پیماد_
نقش لبخندی که روی لبهایت طراحی شده دست ارامشی است که ملایم تر میکند همه هراس مرا از پایان_
وسکوت!!

توقف همه من در لحظه ایی از چشم تو_

ومهتاب شمایلی است که بر سینه واژه هایم اویخته ام_
سرد است اینجا_
میلرزم _
لرزش دستهایم را در بغض شعرهایم می بینی؟؟؟
میترسم_
وهراسم نه از "چه میشود" ها _
نه
نه
"که می شود" مرا خواهد کشت_
کافور به روی اتش میریزند تا چشم زخم حادثه ما به سلامت از کنار شب عبور کند_

اما نگاهان تو وصله زیبای پنجره ایست که من از ان فلسفه و عرفان شرقی ام را دید زده ام_
معبد تنت 
عود تراویده از دستانت 
همه شعریست که زیر لب برای خدا خوانده ام_
ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر