من از او هراسی نـــــــــــــــــــدارم
وقتی بوی چشمانت آوای لبهای تشنهء مرا به بوسه میخواند
من از هیچ ضمیری نمیترسم
حتی اگر مستور باشد در اندیشهء خوشنام ترین دشمنم
از وقتی تو رسیدی همه رفته اند
اصلا انگار جنین معلول هیچ کَس بودند
پریشب که ما خواب بودیم
فاصله خود زنی کرد
خون جدایی هدر نشد
نقش کردم ترنج چشمان تو را روی تنهایی و تقدیر
یک رج تو
یک رج ما
نذر کرده بودم این قالی و این قال را به حَرَم چشمان تو ببخشم که بخشیدم
خوش خبر باشی قاصدکم
روی ساق پای یک غزل بنشین
تا باور کنی قد خوشبختی بلند تر از موی مرداب و جنگل نبود
من در انبوه برگها پنهان کرده بودم فصلهایم را
چشم زمستان شور هم که باشد
بهار بدهکار لبهای تابستان است
چه بیخبرند آنها که دل به سرگیجهء زمین و خورشید بسته اند تا زمان بگذرد!
که من یک نگاه تو را با تمام تقویم هم تاق نمیزنم
ام.کا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر