۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

263



من از او هراسی نـــــــــــــــــــدارم
وقتی بوی چشمانت آوای لبهای تشنهء مرا به بوسه میخواند
من از هیچ ضمیری نمیترسم 
حتی اگر مستور باشد در اندیشهء خوشنام ترین دشمنم
از وقتی تو رسیدی همه رفته اند

اصلا انگار جنین معلول هیچ کَس بودند
پریشب که ما خواب بودیم
فاصله خود زنی کرد
خون جدایی هدر نشد
نقش کردم ترنج چشمان تو را روی تنهایی و تقدیر
یک رج تو 
یک رج ما
نذر کرده بودم این قالی و این قال را به حَرَم چشمان تو ببخشم که بخشیدم
خوش خبر باشی قاصدکم
روی ساق پای یک غزل بنشین
تا باور کنی قد خوشبختی بلند تر از موی مرداب و جنگل نبود
من در انبوه برگها پنهان کرده بودم فصلهایم را
چشم زمستان شور هم که باشد
بهار بدهکار لبهای تابستان است
چه بیخبرند آنها که دل به سرگیجهء زمین و خورشید بسته اند تا زمان بگذرد!
که من یک نگاه تو را با تمام تقویم هم تاق نمیزنم
ام.کا



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر