خواب که در چشمانم بیدار شد راه میافتم___
تورا در رویا در میابم و میان اغوشم خواهم گرفت__
بادامهای تلخی که بر اندیشه ات روییده را پیشکش عاشقیهایم مکن__
گناه دارد این 'حس معصوم که یخ میزند گوشه اطاقم__
قدمت اشکهای من بسیار است بانو__
گذر کن از این دالان پاییزی __
به ییلاق برده ام لحظاتت را ماندگیت را و رخوت گامهایت را بشور__
قول میدهم شعرهایم را به دستبوسیت بیاورم و پاشویه ات کنم از تقدیری که تب کرده اش هستی__
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر