۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

256



خواب که در چشمانم بیدار شد راه میافتم___

تورا در رویا در میابم و میان اغوشم خواهم گرفت__

بادامهای تلخی که بر اندیشه ات روییده را پیشکش عاشقیهایم مکن__


گناه دارد این 'حس معصوم که یخ میزند گوشه اطاقم__

قدمت اشکهای من بسیار است بانو__

گذر کن از این دالان پاییزی __

به ییلاق برده ام لحظاتت را ماندگیت را و رخوت گامهایت را بشور__

قول میدهم شعرهایم را به دستبوسیت بیاورم و پاشویه ات کنم از تقدیری که تب کرده اش هستی__

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر