نسیم سرد پاییزی می وزید بر حوض خاطره ها!!
موج می گرفت اب و می رقصید ابی تماشا!!
ومن از پشت چشمان اطاقم شاهد امیزش پاییز با طبیعت بودم!!
می دانی که چگونه بودم و چه می گویم؟؟!!
انتظار!!!!
لرزش اصواتی بود که اشیاء را می تکاند!!
وتو در خیال من عریان می رقصیدی !!
همسو با برگ بید و گلبرگ شب بو!!
جهان در پشت پلک من زندگی دیگری را به تقدیس اندیشه ام نشسته بود!!
پاییز بود و خنکای نسیمی که تن پوش تنهایی را می زیبد بر فرزندان بی قرار خویش!!
از پله کان یادم می امدی به سوی نگرانی انشب!!با همان لباس خواب زیبایی که برهنگی اندامت را حاشا نمی کرد!!
ومن نه حریص نگاه که به جنون پگاه حضور تو الوده بودم!!
امدی انسوی حاشیه نقره ایی احساس!!
یا اینسوی باور من!!
نمی دانم ؟؟
!ولی امدی که نسیم وزید!!
انشب باد ماه را از حوض دزدید و من ترا از گذشته!!
ستاره ها شاهدند!!
که من دست سپیده را در دست چشمانم گذاشتم و خیس و نمناک همه ترا به چشمانم می نوشاندم!!
وتو میدانی سیری چشمان من از کجا مفهوم پاک یک تصویر شد به قاب تصوری که خاتم زیبای عشق قابش کرده!!
خیالت را هم اندیشه ام چنان مکید که رنگ سرخ گونه هایم رسوایی به بار اورد!!
اما زمان به غفلتی هم پاییزم را ربود و هم تنهاییم را پس از تو نوشت!!
ومن ان شب را البومی کردم برای طراوت امروز و فردای ناگزیرم
......مسعود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر