۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

243



کوچ کرده کوچه از کنار پنجره من _

فاخته جیغ میکشد برای نگاهانی که در اشیانه مانده_

باد از روزنه ارزوهایم تمامی دلنوشته هایم را 


ورق به ورق

خواند

نیمه شب 

به کاشان سرک کشیدم

روی ان تخت فلزی همه خیالم را عریان به ان پنجره اشنا سپردم

درو دیوار به انعکاس سکوت پر دردی نشسته بودند

زمان به تفاهم شگرفی با همه خزانهای گذشته رسیده بود

ومن رنگ زدم بیخوابیم را کنار نفسهای سهراب

نیلی و ارغوانی و سرخ

فصل خوب باران

ونسیمی که تنم را از لابلای مرزهای غربت به بال پرنده ایی دوخت 

میهمان اشکی بودم که لابلای هر مژه خاطره پابه پا میکرد و طراوت میداد به سحر

ام.کا



خود باران بودیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر