۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

237



اینجا کنار شمعدانی نفسهای صبوری را میشمارم_
شنیده ام با پاییز میرسی 
شنیده ام دور ی را پسند چشمان نازت شده 
شنیده ام شبها به بوسه ء ماه میخندی و روزها دست خورشید تنت را گرم میکند_
کجای زندگی تو جا ماندم که شعر هایم بی قافیه شدند؟؟

کنار خاطراتم که میروم حوض خانه ما هنوز بوی مرا برای ماهیها قصه خوابهایشان کرده_
اب بازی های من خاطره خوب لبخند های مادرم گشته_
تنهایی من تن پاییز را میلرزاند و برگهایش را برای بوسه به پاک ترین روزها و خالص ترین رویاها میکشد به صورت حوض
نازنین چه راحت از زمان سخن میگویی
هر روز نبودن تو مرا به تقدیری میسپارد که اشنای خوابهایم نیست_
انگشتانت در شمارش ماههای نیامده به تقویم انتظار من دروغ میگویند_

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر