۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

295



برای رفتن آمده بودم
اما هزار حسرت را آه می کِشم
که تنها یک نفس بیشتر کنار تو باشم
تو رسا ترین شعر رسیدنم هستی

ام.کا

294





چه اشاره ی زیبایی بودی به سپیده و ساحل
دستت را به ارغوان بسپار و قدّ یک نگاه حسرت هایم را میهمان کُن
 تمام خاطرات فانوس و شب پره را کنار خوابهایت نجوا خواهم کرد

دیگر قرار نیست بیقرار باشم
من از بکارت بهار سلامی چیدم تا پاییزم پیوسته نباشد
شهرزاد قصه گویِ شبهای زمستانی ام میمانی؟؟

قول میدهم کنار خستگی قاصدک ها برایت شعر ی از آرامش بخوانم
مثل همیشه سَرت را برای خنده بالا و به وقت سکوت پایین که می اندازی 
سه پیمانه شکر میهمان قهوه ی چشمانت کنم

مسعود

293



با واژه های تو سکوت می کنم
جنین یک نیاز نبض میزند بر لب هایم
کتاب آفرینش من
به اسارت شعرهای تو رفته
درست همان سالی که ماه روبروی تنهایی ماهی آیینه گرفته بود
من جمع زدم بی کَسی هایم را و پنهان کردم خودم را میان خط کسری زمین
تا بشکند کمر قسمتی که میخواست قسمت کند تو را میان جهل پوچ اعداد

قلم را بردار و یک جنگل شعر بگو
من قیامتی از قافیه برای لبخندت ترانه می کنم

ام.کا

292



نگاه من از جنس بیقراریست
دلم پرواز میخواهد از این شهر بی واژه

شعر علاج این فریاد نیست

ام.کا

291



کتاب آفرینش من 
به اسارت شعرهای تو رفته
درست همان شبی که ماه روبروی تنهایی ماهی آیینه گرفته بود

مسعود

290




وقتی دو پیمانه لبخند به قهوه ی چشمانت اضافه می کنی

نقش برجسته ایی از خوشبختی 

رو گونه هایت هویدا می شود

مسعود

289


ارامبخش ترین داروی دنیا
حصار امن یک واژه و
تردید الفاظ فراموش شده اند

ام.کا


288



تکرار میشوی در یائسه ترین ساعت
سکوت میکنی و لبهایی که باردار میشوند
امروز مُزد تنهایی های ابتر دیروز بود 
و صدای رحیل عقربه هایش
موسیقی چندش آور شیشه و ناخن
در نبضِ یک التماس 
هرچه هست
فردا نیست 
مرگیست که به غارت رویایت آمده

ام.کا

287





هزار سال بعد از این لحظه 
باز هم صدای بوسه های من
خواب از دانه و سرما را از شاخه خواهد گرفت
وقتی حساب ایام بر مدار یک نگاه تو باشد

ام.کا

286



نمیدانم!!
حواسم به چشمه ی چشمانی بود
که رگ میزد خاطره را
من از ارتفاع بی طبسم فاصله میگریزم و
کنارِ همین لبخند بی توقع میمانم

ام.کا

285



پاییز پایم را به بودن باز کرد
باران بود و شتاب ابرها
رها شدم در تکرار بی رحم ساعت
در حّد فاصلِ فصل ها
نامی بی نقطه
و خزانی بی وقفه

تو بهاری ترین نقطه ها را داشتی
و من در امنیت چشمانت
فراموش کردم تمام سالهای پُر کدورت کبیسه را


فروردینی ترین فردایم به خط توست
ام.کا

284



قاصدکان این دشت بی خبر
رسولان رسوایی سراب بودند
جخ هزار تابستان بی تمنّا 
چاک دهد لبهای بیابان را
بازهم ابر بغضهایش را شتابان 
به زبان شاعرانه ی باران 
به تو خواهد رساند

باور نمی کنی؟!
من قسم خورده ام هیچ بهاری را بی بشارت نگذارم


شاید 
غفلت در دستانم نبض نمی زند
که هیجانِ یقین تو فراموشی زاییده؟!!
خوب میدانم
مقصر مرزهای به هدر رفته ی من بودند
که حّد توقعاتم گسترده تر شد

من این توّهم متروک را دوست دارم
باغ های توجیه و توجه تان سبز
مَدارِ مُدارایم هلال لبهایت را که رها نکرد

بگذار صورت زمین و زمان را گِرد کنند
ثُبات این سایه به خورشید ایمان آورده

مسعود

283



تمام وسوسه های زمین در دلم جمع می شود
چه هفته هایی که میپوسند برای یک بوسه
چه روزهایی که مساحت زمان با محیط انتظار یکی میشود
و باور می کنم زمین کُروی نیست
حجم مخدودی از آرزوهاست که برای گول زدن خودمان گِردش کرده ایم
یک دوازدهم از هر هرازگاه
ی حضیض ما و شماست که در قلب اشتیاق
مرگ و زندگی مماس میشوند بر صفحه ساعت
به شهادت گونه هایم
و لبخند رضایتی خدای گونه
احرام می کَنم 
و فرو می افتم در مسیر چشمه ایی که تا چشمان او
میشود آدم شد
موءمن بود
عاشقی کرد

مسعود

282



رّد پای تو پیش از من
برایم طرحی از فردا بود
من به حاشای هیچ تقدیری نمی گُنجم
که اقرار صریح یک بوسه بیدارم کرده.....

مسعود

281



من از استعداد شگرف مرگ
زندگی اموخته ام
هنگامی که ابعاد تنهایی من به توان ناتوانی هایم میرسیدند
پا به پای ماهیانی که علت مرگم را می بلعیدند

مسعود

280



تمام این ثانیه ها و نفس ها
پای یک لبخند تو جان دادند؟!

من دستم را به آیینه بخشیدم
به نوازش خیال تو امکان دادم

ام.کا

279





بویِ شرجی یک بوسه 
زبانی تهی از واژه

زیر انشقاق خورشید
طعم شور یک شعر
لَب زده ایی حریص و لبهای بعدی
مختصات دکارتی بکارتی بی انتها
میان آنهمه حرف و این تلالو بی حرف

فرو میرود در حجم یک ثانیه 

تا باور کند انقراض نسلهایی از تنهایی را
که فسیل امروزینش
قدمت عشق را
به قامت عاشقی 
داغ زند

ام.کا

278





خیالی در آیینه زندگی می کند
گاهی آه میشود و آرزو
گاهی اشک میشود و خاطره
زمانی آشنا ترین تصویر نگاه
و پاره ایی اوقات تاب میبندد تا ماه


به ساعت نگاه میکنم
و همه چیز را میسپارم به سکوت و فردا
مسعود


277



دست ما در دست تقدیر
اسیر یک قصد و تدبیر

شبا دلشوره و تصویر
صبا از جدایی دلگیر


شاید و باید و اما
فلج و کور و زمینگیر

توی دیروز یه بهونه
تو کجا و آشیونه!!

حالا امروز که رسیدی
امان از دست زمونه؟!!

دل من بهونه گیره
داره از غصه میمیره

رسم دلدادگی بوده
عاشقی پُر از ضمیره

من و تو همیشه هستیم
ابری و آفتابی!!مستیم!

دیوارا غربت آوردن؟؟!
ما دوتا پنجره هستیم

مسعود

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

276



مهتاب قطره قطره لابلای نگاهان ما راهی باز میکند برای بوسه و دلداری

و باران میبارد و ما فراموش میکنیم که ساعت خیسِ بی چتری حاشا شده
که سکوت صدایمان زده
که سایه برای کوچه خنجر کشیده
و سال پِی یک لبخند تو پوست می اندازد و ثانیه وار می گریزد از لابلای حصار های عبوس عمر من

مسعود

275





و عشق آخرین نقطه ی لبهای تو بود!!

وقتی که در بَرهوت ساعت برهنه چرخ می زدم

من از ابتدای این سکوت فریاد بودم و تو از انتهای این نگاه عَطش


قصه از کجا شروع شد مَرهم بنفش آجینِ اساطیری ام؟؟!

عصایِ موروثی صدایت را بردار و به نیلی ترین سیّال غمهایم بزَن
قول می دهم این بار آخرین پیامبر این هوای بارانی و مه آلود من باشم که رَسم گریه و بدرقه را می شکافد و سلام و وسوسه می رویاند !!

تو از دل آسمانِ به خاکستر رسیده ی این اندیشه به اعجاز یک سنگ و یک گنجشک قامتی مردانه ساختی !!

چه کسی باور می کند؟!!

تو واژه آفرینِ ابر و آسمان بودی و من آبی ترین نقطه ی دریایم را به انتظار یک لبخند سپرده باشم؟؟!

مسعود

274


شعر هم دلگرمی جدایی و فاصله شد
سرگرمی های این دلِ بی تاب
دور از تو نگاهانم بیّات میشوند
رویا هایم از دهن می افتند

مسعود

273



بیا و معجزه ی چشمانت را 
به دریایی از زمانِ من بدوز
مطمئن باش در سکوتِ نفس هایم
حتی خاطره ی یک لبخندت را
به امواج متلاطم فاصله نمی سپارم

دست امروزمان را سخت می فشارم
تا فردا را گُم نکنم
برایت خواهم نوشت
خواهم سرود
خواهم گریست
غروب تا غروب
تا تو غرق آمدن باشی

مسعود



272





طرحی از خودت را
خاطراتت را
قلم می زنی
و من دست هایم را روی سینه ام می کارم
فقط برای تماشا

گاهی می اندیشم نباشد فردا
خیالیست که تب خال هزار چرای دیروز را زده؟؟!

نباشد این همه عشق 
هذیان خاطراتِ دیروز توست؟؟!
می ترسم!!
لی لی کنان از روی شعرهایم رد شوی!!
هِی دستت را محکم تر میگیرم
شاید دستانت سِر شده!!
که در خاطره ی انگشتانت دستانِ من گیج و مبهوت
و تو زیبا ترین خاطره نویس دنیای خویشی؟؟!

تا چشم میگذارم که پیدایم کنی
چشم باز میکنم و همه جا را دلگیری تو از نبض گذشته گرفته!!
یک مُشت آب به صورت آیینه می زنم
رو در روی تمام حقیقت آیینه
آنچه می ماند ضجه هایِ زنی است
که جنین چند ساله اش را سقط کرده
و بر گوری از صبوری هایش
سئوالات بی جوابش را 
به شیوون نشسته
تمام تقویم را که بگردی
جز فسیل وحشت زده ی فردا هیچ نیست بانو!!
و تقدیری که زیر غبار بی رحم خاطره
هر چه شود شعر نمی شود!!

بیا و عقد رویایم شو
من دلِ خونین شعر هایم را کابین تو می کنم!!
به انگشت میانه ی دست چپت غزلی می نشانم و
خاک تمام خاطراتم را شیر بهایت می کنم!!
زمان نه معطل دلگیری ما می ماند و 
نه در صدد دلجویی از شعرهایمان

من سینه ام را آماج تمام آن سنگ های مُفتی کردم
که بال گنجشکانِ بهاری را خونین کرده بود!!
دستت را از قبر پُر قال گذشته پَس بگیر
فردایم بدون دستان تو
بی واژه خواهد ماند!!
مرا از واهه ی این خیال سرد برهان
قول می دهم شعرهایم شهر و دیارمان را پُر کند!!

مسعود


پی نوشت : در جواب نامه ایی قدیمی و به دل مانده پاسخی ناصح نیافتم..

271





یک پنجره امید اطاقیست 
که جز لبهای عنکبوت 
سکوتش را نمی شکند
یک نگاهِ وراج و سمج 
حرفها را از دهانم می رباید

بیرون از این اطاق باران می آمد و من از درون می پوسیدم
آب از پنجره و اشک از تماشا و نَم روی تَرَکهای تنم
قصد کرده بودند زمان را در مجرای تاریک و حلزونی هیچ نمیدانم 
به جریان و جراحت یک لبخند ریش ریش برسانند
تــــــــــــا 
صدای پای یک سلام
آنسوی باور من
تَب را از تَن بهار شست
یک نگاه 
یک لبخند
کتاب آفرینش شعرهایم شد
مادر تمام فردا های ابریشمیم
و بمن آموخت میشود تکفیر شد 
اما مومن ترین لبخند طبیعت بود
میشود عبور کرد از تالاب دلهایی 
که ماهیانش گوشتِ یکدیگر را
پیشکش سفرهایشان میکنند
مرا با واژه ی دریا خیس کرد و عطش آموخت
مرا از آیینه گرفت و به انعکاس خاطره بخشید
با او از جنونِ عقربه ها چون طیف گذشتم
و ایمان اوردم به خلوتی 
دور از خیال 
نفسهایش غربتم را صمیمی و آشنا کرد
بازدَمی که دمادم دَم شد 
ام.کا

270




چشمم مرثیه گویِ دلم شده
و تو مرا تا کنار آخرین کوچه ی این تحمّل به صبوری نشسته ایی!
شراره ای که از وداع نگاه و نگاه
به دامن ماه و آیینه افتاده
هرشب تنم را به التماسِ یک نسیم می سپارد!


تو نیستی !! 
و شعر به حریقم می کِشد
و من به سوگ می نشینم کنار سایه ام
که روی سینه ی هر عابری رقص تاب میخورد!

تو نیستی!!
تا اضطرابِ این اِنزوای تَب کرده و سیالِ من تا ما
دِل از دوزخ بردارد و لبهایم به رنگ هیجان نام تو زیبا گردند!

ام.کا

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

269



سایه ایی تَرَک برداشته
عمود بر افکارم
نتیجه ی انحراف تمام معیارهاییست
که فرض فردایم بود و حُکم محال امروزم
وقتی این روزها ثُبات را در هیچ اصلی نمی یابی!!


نه گَردش ماه بر حلال متلاطم بید و
نه دَوَران زمین پیرامون حقیقت!!
آنها تصور می کُنند تا به کجا می شود واژه ها را کوک زَد بر قلب مِه آلود مقدس ترین دروغها؟!!
ودر انتظار سبزی مَحال ترین آرزو بود بر گونه ی سرخی که مُماس بر سرماست!!!

من در قُمار بی علت اعتماد
دلخوش به اطمینانِ سپید ایمانی بودم که خدایش را 
میان فراغت و فراموشی خویش 
نامی را فدیه ی نانش کرده بود

حالا دیگر باور کرده ام

"خُــــــــــدا "
به هر گویش و لهجه و زبان و پنداری
تنها نقابیست که بر صورت زَرد ...زَر
خشونت چهره ی زور
و یا لبخند ملیح تزویر می نشانند 
تا کِراهت پلید ترین اسارت بشری را میان غبارهای قرون و اعصار

پنهان نموده وجبین عافلانه ترین مفاهیم حُدوث را به پشتوانه منطقی مبتنی بر استحمار و فلسفه ی بردگی را استوار بر بندگی نمایند
تا دکّانی بنام دین پُر رونق و رواق برای عده ایی مَعاش و برای ما بقی مَعاد بهمراه آورد


و بدین ترتیب گناهان تو را در به استناد قانون آسمانیشان در کوی و برزن فریاد کرده و خود گناهان تقدیس شده ی شان را 
که در حاشای حقیقت تعمید داده اند قبایی روحانی بپوشانند

و اکنون تنها باید بر مَزار ایمان و انسانیت
میان مُثلث "مِحراب و کلیسا و کِنشت" گریست!!

دیگر چه فرقی میکند سالمرگ دُرستی و راستی کِی باشد؟؟!!

"جُمعه 
شنبه
و یا یکشنبه"

مسعود



268



میدانی؟!
کافیست یکبار دستت 
به سادگیهای الف بای کودکیت برسد
و روحت آشنای ناب ترین وسوسه ها
و عاشقانه ترین گناه باشد

دیگر تَن به شَرم هیچ تعریفی از پاکی نمی دهی

و ناگاه میبینی
خلوت خاموشی که لانهء ترسهایت بود
ضریح نغمه ها و
ردیف نفسهایت میشود
تنت زمزمه و
چشمت ترانه و
ضربان قلبت آهنگ می یابد
تَر میشوی از نگاه شبنم
فاتح افسانه هایی 
که خدا دل به معجزه اش داده
به ملاحت استعاره ایی
رَهــــا می شوی از خودت
و به ایجازی 
چشمانت برق نیایش مهتاب میگیرد
به جادوی واژه ها

میلغزی در
وارونهء خیال شب بو
رقص جنون آمیز شب پَره
آیینهء داری شبتاب روبروی چشمک ستاره
شب نشینی ماه و دریا

بارانی که قصه همخوابگی ابر با دریا را
خیابان به خیابان و 
خانه به خانه از گلوی ناودان فریاد میکند
و رسوایی سرخ گونه های من
ولذت سیگارهایی که رخوتشان
خاطرهء خدا گونهء اغوش توست

ام.کا



267



نوبر کردم اولین نمازم را 
در سرخ ترین گونهء هوس
وقتی که شرم هنوز سرش روی شانه ام بود

ابلیس را در فراموشخانهء نیاز گُم کردم

ومن در انکار خدا باتو 
ازیاد بردم من تنها شرط قمار خیر و شّرم
پذیرفتم سهم من از بهشت 
هیجان آغوشیست 
که در برابر التماسم 
عریان شده تا محک بزند صبوریهایم را

آن روز 

تو شعری به لب داشتی
و درانتهای کوچه عصیان رسیدنم را پا به پا میشدی
و من نقش آدمی را داشتم
که تمام حجم استدلالهایش 
را بی درنگ به غمزه ات باخته

و چنان اسیر هیجان جنونت گشته
که اشاره های هیچ ناقوسی 
و صلای هیچ اذانی 
اندیشه قدمهایش را سُست نخواهد کرد
چنان که خدا هم به انتظار بازگشت من نبود

به یاد ندارم فاصلهء مرزهای بندگی 
تا مرغزار این نیاز عاشقانه
چند بارِ ناز را بدوش کشیدم؟؟!

اما خوب میدانم عطش اشتیاقم
در سراشیبی آغوش تو
زمان را جا گذاشت در استخارهء زمین

وسالهاست رو به تو سجده میکنم 
و در مسیر هیچ تاراجی نبوده ام
پس هیچ کینه ایی از ابلیس ندارم

و من هر بار که از آن کوچه عبور میکنم
تجدید میثاق میکنم با کُفر نابی 
بنام عشق

که مرا با دوست داشتن رویین تن نموده

ام.کا



266



من از مفهوم بوسه و باران جُدا نیستم
از ارتعاش معصومانهء چشمانت 
وقتی شعر بر نگاهم مینشیند
بیقرار تر از واژه ها دلتنگیهایم ردیف میشد
حدس ساده ایست پژمردن رازقی کنار سکوت بهار

میترسم بایا
میترسم دستان التماس شاخه به گردن زمین گره شود
شنیده ام
اینروزها تگرگ شکوفه را به عیادت نسیم میبرد

یادت باشد اگر کنار گریه ام رسیدی
به انتظار چشمانم خیره شو
اصلا فراموش کُن من چند کبیسه را هدر کردم تا تقویمم از عیار نیفتد

تو که میدانی؟؟!
سینهء من جای خزان چند پاییز را شماره کرده؟!!
همین که لبهایت را به هوس می اندازم 
به معراج تمام شب بو ها رسیده ام
به هنگام نماز اقاقی و حج مهتاب!!
چقدر آرام میشود دلم
وقتی شعر میشود نگرانیم کنار تنها یک سلام تو

ام.کا



265




باران شده ام
تمام اشکهایم جوانه زده اند
آرام آرام با خودم
با تو زمزمه میکنم
تحقیر شد در بستر خواهش ما تقدیر

لبخند من سپیده را از دل آخرین کوه بیرون آورد
وقتی که حتی فرهاد در ابدیت خواب بود
هیچ میدانی مرا از چنگ مسعود بوسه ات نجات داد؟؟!
خلاصم کرده ایی
از خودم
از من
از یاد
از خاطره
حالا تمامی شبها هفت سین سلام پهن کرده اند برای ماه
راز این روزها در دستِ بیقراری های ماست
و خورشید از بوسهء ما طلوع میکند
ساعت قرار به مُچم بسته ام
بی عقربهء هیچ تاییدی
ساعتی که وقتی بخواب میرود دقیق ترین زمان را نشان میدهد
زیبا ترین شعرم را وقتی مینویسم که دستم زیر سر توست
شعری محکم و حقیقی و آشنا
ام.کا



264



پروایی نداردم
خودم سنگ در پیراهنم جمع میکنم برای سنگسار
طناب میبافم برای دار
قدمهایم را محکم روی چهارپایهء اعدام میگذارم
نه میلغزم 

نه میترسم
چون در کوله ام عشق هست و پشیمانی نیست
در آغوشش فرو میروم 
در چشمانش نگاه میکنم
به سکوتش دل میبازم
بیرون از اطاق او بوی تعفن زمان ازارم میدهد
یک نفس بی او جسدم میپوسد
آرام برایش زمزمه میکنم:
بستر ما اِی آرزوی همیشه و اِی حسرت کهنه
سکوی هبوط است نه درهء سقوط
سراشیبی تنت تمام ایمان من به غیر را پَرت میکند
ما که با هم نیستیم احساس گناه زندگی را می کُشد
چه فلسفهء زیبایی من برای این عشق ممنوع ساخته ام
چونان توجیه خدا
او را نمیشناسید
شلاق تهمت هایتان را بصورت من بزنید
یاس من را کبود ذهنیت خویش مکنید
که زیر این آسمان یائسه اگر گناه ما دوزخیان نبود
هیچ کتاب عاشقانه ایی بغض دریا را زیر پلکهایتان معنا نمی کرد
به حرمت این عشق زلال تبر تبرایتان را به کومه واگذارید و به کلبهء ما بیایید
میخواهم صدای نِی لبهای ما شراب نوشتان کند
ام.کا

263



من از او هراسی نـــــــــــــــــــدارم
وقتی بوی چشمانت آوای لبهای تشنهء مرا به بوسه میخواند
من از هیچ ضمیری نمیترسم 
حتی اگر مستور باشد در اندیشهء خوشنام ترین دشمنم
از وقتی تو رسیدی همه رفته اند

اصلا انگار جنین معلول هیچ کَس بودند
پریشب که ما خواب بودیم
فاصله خود زنی کرد
خون جدایی هدر نشد
نقش کردم ترنج چشمان تو را روی تنهایی و تقدیر
یک رج تو 
یک رج ما
نذر کرده بودم این قالی و این قال را به حَرَم چشمان تو ببخشم که بخشیدم
خوش خبر باشی قاصدکم
روی ساق پای یک غزل بنشین
تا باور کنی قد خوشبختی بلند تر از موی مرداب و جنگل نبود
من در انبوه برگها پنهان کرده بودم فصلهایم را
چشم زمستان شور هم که باشد
بهار بدهکار لبهای تابستان است
چه بیخبرند آنها که دل به سرگیجهء زمین و خورشید بسته اند تا زمان بگذرد!
که من یک نگاه تو را با تمام تقویم هم تاق نمیزنم
ام.کا



262



چشمانم خیره به رسیدنت بود که واژه همنشینم شد
ترانه وزنی بود که تو به شب و خلوت و عشق و شبنم بخشیدی
حالا آوار غصه هایم دفن کرده صدای زوزهء بادهای وحشی که از جِرز زندگی حجوم میاورند
دیدارت فصل گل را به تن همیشه و عطر اندامت گلاب را رایحهء این عشق دو اتشه کرده
درد ها مُرده اند

درب ها بغضی ندارند
این کُلونِ گلایه بر پاشنهء خویشتن داری های بی حصار من میگردد
فرمان به اشک بده تمام قهقه های عالم را ضجهء گریه هایم میکنم
بگو بخند غصهء زندگی را شکوه لبخند اقاقی و یاس میکنم بر جگر سوختهء لاله و نسرین
بگو بمان تمام کفشهای رفتن را از پای همهء قاصدک ها میکَنم
شراب عشق قدح سینه ام را بنوش و برقص که اندامت پیچک ناز لحظه هایم شده
ماه من معاشقه با توست بی نیاز از هر نور و نگاهی
میبینی؟!!
رسیده ام بی آنکه رفته باشم!
و ساخته ام با آنکه سوخته بود !
وقتی خواب بودی من بیدار کردم تمام رویا را
پروانه ایی که گِرد گُل و شمع میگردد حج و طواف را به شب پره و فانوس میاموزد
چونان که تو یک بار گفتی بمان که نفسهایم عمریست به پژواک فرمان خدای گونه ات نشسته اند

ام.کا



261



چقدر طعم چشمان من بوی سیب و سلام میدهد
من حرمت سفره و سایه را میدانم
تو ای اولین صلای سالهای دور
با حرمت دلهره هایم چه کردی
خون دلشوره هایم به پای کیست؟!

من اگر دستانم آلوده بود 
تاوانش همین اشکهاییست که از تَن تنهایی چیدم
تو با حریم امن نامم چه کرده ایی؟!
من سزاور تمام غصه های دروغ بودم به دوش درخت و گوش میخک؟!
تمام سالهای قدیم را پای عطش بوسه ات گم کردم
خودم جا ماندم در یک شبی که نه ماه بود و نه شبتاب
حالا وقتی که بی هوا دستت میخورد به شب بو یادت میرود دل گلدان به همین ریشه پرستی ها خوش بوده؟!
هِی لب بر لب سیگار میگذارم و خاکستر میکنم ساعت و سال را
که آخر کِی؟!
کُجا؟!
چه؟!
کم گذاشتم که مستحق پژواک نامی بیگانه باشم و پژمردگی یادی قریب؟!!
دلم سوخته و تاوانش را چشمم میدهد و آرام نمیگیرد نگاه!
جرم من چیست؟؟!!
خود میدانم عاشقی!!
ام.کا

260



روزگاریست که این ویرانه
صاحب خانه و پنجره و زندانیست
نه خیالم با او
نه که هر دَم یا هو!!
من و این قصه تب دار و نحیف

شرح مجنونی یک دشت پر از قاصدکیم
من همینجا ماندم
رازِ اشکِ قاصدک را خواندم-

لب به این شیشه سپردم تا اشک
ردِ احساس مرا باور کرد

یاد ها دور شدند

یار ها بگریختند
قصه شوم مرا
نه سپیدار به هیچ خوابی گفت
نه سفر بر تن هیچ راهی سُفت
من و شب مست شدیم
تو و ماه هست شدید


من این بوی غریب شعر پر دردِ یک سبد خاطره ایم
من و این عشق نجیب شور شیدایی یک ترانه ایم

دل به راهی بگذار که پر از شب بو هاست
گل به فصلی بسپار که پر از مینو هاست

ام.کا



259



من در انتظار هیچ کَس خویشم که چون تو پرده های تنهایی مرا تکان نمیدهد_

من منتظر جواب نگاهان بسته ایی هستم که در عمق خوابهایش چون چشمان تو اسم مرا مینویسد و کودکانه لبخند میزند _

من معطل گامهایی هستم که پنجرهء این اطاق هر شب از ماه سراغش را میگیرد و به اشکهای من از این سو و رسوایی ضجه باران از انسو شکیبا به هراز گاه نوشتن دل سپردهِ پر فروغ_


من به گمان گمنامی عشقبازیهایمان نشسته ام پشت تصویر تماشا و رسوخ اندیشه های تفسیر شدهء دیروزی در تن پوش شیک و رنگارنگ امروز_

من مسخ هوشیاریهای موهوم خودم هستم از دریچه و دولاب تراشیده شده بر قامت تو_

"تو" یی که دیگر تنها ضمیر خشک هر لبی نیستی جز ادبیات برافروخته دل من_

من پابه پای این نجوای سِحر انگیز نای تو که از پس متراکم ترین ابرهای پاییزی این حوالی بلند ترین آوا را به نامم بخشیده تحمل میکنم حجم ملموس فاصله را_

من روبروی آب و آیینه هر بامداد سلام میدهم به آرزوهایم که به نجابت نفسهای تو اندود کرده اند جانِ زخمی خود را_

چونانکه هر شامگاه به خیال تو بخواب میفرستم رویاهایم را_

258





سایه ی تردید یک برگ
که از کنار بکارتِ این حرفِ ناگفته
میخراشد واژنِ هرچه باید میشد را
و نطفه ی یک انتظار حرام زاده


جای نرگس و میخک و رازقی را
به ارگاسم پلیدِ مرداب میسپارد
باور نکن رقص آبی نیلوفر را

دست دریا از ستاره خالیست
چشمک مرگ است
که روی تن ماهی و صورت حوض مانده

کجای این کهکشان پایم به زمین گیر کرد؟؟
نمیدانم!!
حواسم به چشمه ی چشمانی بود
که رگ میزد خاطره را
تا حلال باشد بوسه هایم

بیا و دستم را بگیر و روی گونه ی خورشید بگذار
تو میگویی روشنیست؟؟
پس نمیسوزم راهم را میابم

از حلال ابروی ماه میخزم
تا لمس خیس رنگین کمان را باور کنی
که من گریز ماهی از ماه را باور نکرده ام

مسعود
















257



من از تمامی لحظاتی که بی تو میگذرد کینه دارم__

برای تو دلم شور میزند و نگاهانم چونان عکسی قدیمی و رنگ و رفته ایی در قاب صورتم ثابت به شب و پنجره مانده__

برای تو نه برای تمامی زمانهای بی من بودنت تلخ و شور شده مینویسد تماشایم__


برای تو تا من برای تو با من شعری امن بنام جاده سروده ام__

دل این اسمان نمور را بوی نا و رطوبت گرفته__

و این میراث ابر است که به دست دریا خواهد رسید__

قصد دارم ترانه ایی بنام رود از دل واژه های کوه بسرایم تا اولین بوسه __

تا اولین نفس__

تا اولین دیدار__

ساز گامهایت را میطلبم خوب من تا زیبا ترین اهنگ تقدیرم را در حافظه گوشهایم و نگرانی چشمهایم ضبط کنم__

در همهمه بی هویتی واژه که با شتاب کوچه و امتداد تمامی حصارهای کلام هیچ انتهایی در تصور گلها نمیرویاند من اینگونه با خود کنار امده ام که دور مانده از این قافله اتهام و شکیم__

مدارا کن با دسته چوبین تبر که از جنس همان درختیست که نام من و تو را خوب به خاطر سپرده__

و یادت باشد شب که اغاز شد اگر چه میدانم درد مند و خسته ایی اما کفشهایت را به غروب بسپار و با پاهایی که برهنگی را به گوش برگهای افتاده میخوانند به خوابهایم بیا شاید راهی برای روشن کردن امید در بیداری یافتیم__

بیا که انتظار در دستان من یخ زده است اما نفسی باقیست__

256



خواب که در چشمانم بیدار شد راه میافتم___

تورا در رویا در میابم و میان اغوشم خواهم گرفت__

بادامهای تلخی که بر اندیشه ات روییده را پیشکش عاشقیهایم مکن__


گناه دارد این 'حس معصوم که یخ میزند گوشه اطاقم__

قدمت اشکهای من بسیار است بانو__

گذر کن از این دالان پاییزی __

به ییلاق برده ام لحظاتت را ماندگیت را و رخوت گامهایت را بشور__

قول میدهم شعرهایم را به دستبوسیت بیاورم و پاشویه ات کنم از تقدیری که تب کرده اش هستی__

255



زندگی با من بود_

وتو عشق را سهم خودت کردی_

حالا دور شده ایی از من_


از زندگی_

از تمام خوشبختیهایی که در ارزوی هیچ دلی نیست_

هیچ لبی مزه اش نکرده_

مردم مرا نمی شناسند غریبه ایی هستم در برابر نگاهان دیگران_

اینهمه لبخند برای سلام رو برویم اما از نعمت لبهای تو محرومم_

انصاف نبود این سالهای تنهایی مزد دوری بگیرند_

شایسته من نیست این جدایی رنگ پریده ایی که دستش را به صورتم کشیده_

دلم به حال ریشه و برگهایم میسوزد_

میوه های نو رسم از شاخه جداشده اند_

تنم زخمیست _

ومن تنها مینویسم و میگریم همه این حادثه های وحشت زده تقویم از هم پاشیده پاییزی را_

پاییز آمد و من هیچ ارمغانی برای بوسه برگ ندارم_

پاییز من که تو میدانی چه عشقی از لحظاتش می چشم_

بارانهای پر سر و صدایش_

همچون های های در راه مانده ایست که سفر را هم در کوله خاطراتش گذاشته_

رفتنی شدم بی رسیدن_

یا رسیدنی در ابتدای مرز حرکت_

شور میزند دلم_

سیر و سرکه تعبیر این حالت بیتاب من نیست همچون جنگل و شب غرق در اندام تو هستم که فراق خنده دار شده برای این انجذاب متاثر از نگاهانی که دائما اشتباهاتم را گوشزد عاشقیم میکنند_

امروز چشمهایم را بستم تا ساری باشم روی شاخه نیلوفرین بازوانت_

اما میترسم از خداحافظی های نا هنگامی که جوجه های احساسم را به دست طوفان و اراده تقدیر بی اشیان می خواهند_

تو بگو_

تو بخواه_

تو بیا_

من در این راه دریایی اشکم را برافراشته میکنم برای عبور هر حادثه بد_

دعا میخوانم به شعر_

ترانه میبارم به رقص_

تانگوی ارزوهایم را اموخته ام برای رقص با شهوت برخواسته از تنت اماده ء اماده ام_

این تو واین شعرهایی که برای قایقرانان سروده ام_

سینه ء ابی دریا را سپید کن به امواج خواسته هایت_

پارو بزن به یاد_

هماهنگ کن زندگی را با انعکاس افتاب و دریا_

شعر بریز برای ماهیهای گرسنه ایی که چشم به دست تو دارند_

دفترم را پیشکش صدفها کن بگذار اینهمه شور اینهمه عشق در سینه راز دار دریا بماند_

نمی خواهم شعرهایم قلاب کسانی باشد که واژه های معطرم را پیشکش هوسهایشان کنند_

نفرین کرده ام لب بی عشقی به شعر هایم بخورد_

حلال کرده ام اوازهایم را برای همبستر شدن عاشقان_

میخواهم در قله اغوش هم که هستند نفس بکشند با حرمت های موزون و زلال من_

میخواهم همه دلها شعر مرا به میهمانی غزل های مست ببرند_

شراب کهنه کرده ام احساسم را و در جام لبهایت خواهم ریخت این کهنه بوسه ایی را که یادگاره لبخند خداست به صورت تو_

خدا هم شاهد معاشقه ما خواهد بود در ابی ترین ساعت و سبز ترین لحظه و ارغوانی ترین حسی که از امتداد اندامت بر روی طپشی که ماندن را به من اموخته خواهد بود_

سکوت میکنم به احترام نامت بر بلندای عشقی که خودت سرودی و سقف زدی با اهنگی از تارهای مرتعش گلویت برای همیشه _

و سپس صدا میزنم اسمت را به ترانه به ترنم به شعر به شراب به عطر یاسهای وحشی روییده بر سینه ات_

انچنان صمیمی که آوای این نی دور مانده از نیستان تماشای کوچه را به اشک و لبخند میهمان کند_

دیگر همه چیز ارام خواهد گرفت_

و پاییز خانه ء مان را کنار برگهای پر غروری که پیش از سیلی زمستان خود زنی کرده اند عاشقانه خواهد ساخت_

ومن کتاب خاطراتت را به نظمی اغشته می کنم به کوزه های ان دخترکان عریانی که سفالینه خواهششان را بر دوش گرفته اند تا بهشت این حد دور از انتظار نماند_

و در باغچه تحسینت تکثیر میکنم _

تمدید میشود این کتاب نه به دست نیاز من که به غمزه ناز تو_

و هر پاییز کنار شومینه نفسهای تو غصه میگویم برای پاییز بعد که گوشش را به درب اطاق ما چسبانده و بیقراره رسیدن به ساعت ماست که پیرامون خواهش تو میگردد_

و زمین تمامی دریاهایش را که به کول گرفته برای عطش طبیعت به بازوان پر وسوسه تو میبخشد_

و سیراب میکنی هستی را با چشمان زیبایت که رامش شهر اشوب هر مکانیست که مردمش عشق میکارند و در انتظار بغض ابر خدا را به معجزه ایی دعوت میکنند_

که پیامبر موعد این روز ها تویی _

با ید بیضا و دم مسیحایی عشق در قالب رب النوعی که سجده گاه هر نماز من است_

ام.کا



254



وقتی تو اَخم میکنی
شب همه گریه میشود
روز سراب میمکد 
آه زماه میچکد
غصه مُدام میشود

خنده گناه میشود
مرگ جوانه میزند


من لب خود نوشته ام
صدا و حرف گشته ام
سال به سال مُرده ام
عمر گمانه میشود

توبه نکن ز خنده ات
کِلکِ نفس ترانه ات
من همه رام و بنده ات
دور بشو از این نمط

شَک به یقین کار تو نیست
شیوهء آزار تو نیست
خنده بزن بر این نیاز
رقص نماز میشود

شکل دعا گرفته ام
رقص سماع رفته ام
بانی اشک بوده ام
لایق ناز گشته ام

ام.کا

253





تو همون میوه ممنوعی که مرا به هبوط از قله خودخواهی فرا خواند_

تو همان لحظه گناهی که زیبا تر از افرینش است_

تو زیبا ترین هماغوشی من با تن مرطوب واژه ایی_


بهش اغوش توست نه ان سایه گاه امن بی عشقی که لذت را گم کرده_

میخواهم سنگسار ذهنیت مسموم همه باشم _

تنها به حرمت یک لحظه با تو بودن_

اصلا مهم نیست که نام تو زینت کدام دفتر جبر است_

من همه تو را به اختیاری شیرین از خود میکنم_

و هزار بار لبخند خواهم زد به هبوط از دنیا به جهنم-

فقط بگو سیب خواهش منی که روییده بر درخت نیاز احساسم_

خدا را نادیده میگیرم_

که تو خدایی کنی_

ام.کا



252



پر هیچ کبوتری را برای نوشتن شعرهایم قلم نمیکنم_

در مسلخ شقاوت با لبهای احساس سخن گفتن واژه کشیست_

قلم من عطر مریم و یاس را به جوهر دارد_


چیزی نمانده_

این بیتابی به سلامی گره خواهد خورد که عطر خاک و باران دارد_

عطر کوچه پس کوچه های آن سالهای دور_

عطر موهای تب کرده تو_

بانوی سرزمین افتاب مرا ببین_

افتابگردان صورتت را به سویم برای چشمکی هم قد عشق باز گردان_

میخواهم این بار من بگو "مردی هستم در استانه فصلی سرد"

تو هم بیا و با من سهراب را برای یک لبخند _

فروغ دلیل رخوت همه سیگار هایم_

و شاملو را اندیشه خوب هر شعر کنیم_

بیا لب بزنیم به هم من مطمئنم مست خواهی شد_

بیا سفر کنیم از خود تا هم_

میانه راه به هم خواهیم رسید و زندگی خواهیک کرد هم قد عمر_

من برای دیروز تو مرهمی از اشکهایم ساخته ام_

تو برای فردای من سایه ایی از نفسهایت بیاور_

زمان بر مدار زیبایی تو میگردد و من تنها برگی هستم که اشنای پاییز است که وعده بهار را به تن ساقه دوخته_

بیا قصه های من چشمهای خواب الودت را گهواره میشود_

غزلک نیشتر ناباوری را از کنار شاهرگ باورم بردار_

ام.کا



251



تو که هستی فرصت میابم در ایینه بروم_

در ایینه راه میروم_

گاهی ابری_


گاهی افتابی_

اما هرچه هست تو هستی و خبری از من نیست_

مدارا نمی کند روزگار با من_

دائما میوه کال فاصله را پیشکش ذهنم میکند _

لبخندهایم به غارت همین طعم گس رفته_

تو هزار ایا و اما_

خاطره ها را می شکافم_

عکسهای ناگرفته البومم زیبا ترین پرتره قاب روی میز منند_

حرمت سالهای نیامده قداست داده به عمر رفته_

این شناسنامه جدیدیست که دارم_

سند خوره به نام تو_

از میلاد تا مرگ_

نام تو ناز ترین حرمت بودن من گشته_

ام.کا



250



پيراهنت چراغ چشمك زن زرديست 



من در حاشيه خطر زندگي مي كنم



وتو یکی از باکره گان اورشلیم هم که باشی مسیحت را من مدتها پیش بر بلندای نفسم میخکوب کردم به سکوت


مرا در کنار کسی منشان

ثانیه ایی بی تو بودن سی سال صبوری میطلبد 

آن شراب سه ساله را با این کهنه درخت عشق محک مزن

من تمامی ثانیه های تولدت را برای تنهایی های لیلی قصه خواهم کرد

به ناز نشسته ترانه بر روی لبهای قیس

اسب سفید ارزویت در دشت سینه من شیهه میکشد

داس بردار و درو کن اینهمه ساعت هرز را از زندگیم

ام.کا



249



میگن سکوت علامت رضاست

ولی من فکر میکنم اون واسه قدیما بود



الان سکوت میتونه معانی بیشماری داشته باشه!

سکوت میتونه علامت رضا باشه


سکوت میتونه علامت نارضایتی باشه

سکوت میتونه علامت بدبختی باشه

سکوت میتونه علامت زرنگی باشه


سکوت میتونه علامت این باشه که یه گوشه ای نشستی و داری به بیچارگیهای یه نفر میخندی

سکوت میتونه علامت این باشه که نشستی و داری غرق شدن و فنا شدن یه نفرو میبینی و لذت میبری

سکوت میتونه معنی تمسخر بده


سکوت میتونه علامت تردید باشه


سکوت میتونه علامت ترس باشه


سکوت میتونه علامت بی تفاوتی باشه


سکوت میتونه ...

سکوت من علامت خستگی و نا امیدی و ناچاریه !

سکوت من فریاد خاموشه


سکوت من اعتراض به همه چیه این دنیاست

سکوت من ...


سکوت تو علامت چیه ؟ ...


به صلیب سکوتی سرد و تلخ مصلوبم.....

ی خاطره زیبای زندگی.....

سکوتی به نفسهایم بده

که خسته از اینهمه شلاق بی رحم امروزم که تن دیروزم را کبود کرده!!!


خوشحالم که زندگی را از دریچه ایی دیدم که گرسنگی دیگران فقر اجتماع و اشک تحقیر شدگان جامعه پیراهن زیبای احساس امروزم گشته!!


خوشحالم که بی درد زندگی نکردم تا امروزم به دور از درد دیگران سر شود!!


خوشحالم که اگر چیزی شکستم "دل " نبود!!

خوشحالم که جسمم را در گرو احساسم نهادم تا روحم بسته عرفان زیبای عشق باشد!!

اگر زمان روزی سکوت کرد حقم را از لابلای حلقوم ساعت زندگی خواهم گرفت

ام.کا



248



'گناه دیر رسیدن را به پای جاده مگذار_

فاصله غرورت تا من را در میزان ناباوریهایت ضرب کن_

حاصلش اینهمه حوادثیست که توجیهش وحشت افرین میگردد_


اما قصه ساده تر از ان است که می اندیشی_

شعر پوشیدم و پسند بسیاری شد_

همه ناخن های انتظارم را جویدم و کفش احساسم به پایم بود_

گم کردم خودم را در خواسته های کسی تا شاید من اگر لبخند زندگی را ندیدم او باور کند روزهای خوب را_

مهلت بده دریا طوفان را به صدفها خواهد اموخت_

بوسه صخره باش بر لب موج_

ارام خواهم گرفت_

ام.کا