زندگی با من بود_
وتو عشق را سهم خودت کردی_
حالا دور شده ایی از من_
از زندگی_
از تمام خوشبختیهایی که در ارزوی هیچ دلی نیست_
هیچ لبی مزه اش نکرده_
مردم مرا نمی شناسند غریبه ایی هستم در برابر نگاهان دیگران_
اینهمه لبخند برای سلام رو برویم اما از نعمت لبهای تو محرومم_
انصاف نبود این سالهای تنهایی مزد دوری بگیرند_
شایسته من نیست این جدایی رنگ پریده ایی که دستش را به صورتم کشیده_
دلم به حال ریشه و برگهایم میسوزد_
میوه های نو رسم از شاخه جداشده اند_
تنم زخمیست _
ومن تنها مینویسم و میگریم همه این حادثه های وحشت زده تقویم از هم پاشیده پاییزی را_
پاییز آمد و من هیچ ارمغانی برای بوسه برگ ندارم_
پاییز من که تو میدانی چه عشقی از لحظاتش می چشم_
بارانهای پر سر و صدایش_
همچون های های در راه مانده ایست که سفر را هم در کوله خاطراتش گذاشته_
رفتنی شدم بی رسیدن_
یا رسیدنی در ابتدای مرز حرکت_
شور میزند دلم_
سیر و سرکه تعبیر این حالت بیتاب من نیست همچون جنگل و شب غرق در اندام تو هستم که فراق خنده دار شده برای این انجذاب متاثر از نگاهانی که دائما اشتباهاتم را گوشزد عاشقیم میکنند_
امروز چشمهایم را بستم تا ساری باشم روی شاخه نیلوفرین بازوانت_
اما میترسم از خداحافظی های نا هنگامی که جوجه های احساسم را به دست طوفان و اراده تقدیر بی اشیان می خواهند_
تو بگو_
تو بخواه_
تو بیا_
من در این راه دریایی اشکم را برافراشته میکنم برای عبور هر حادثه بد_
دعا میخوانم به شعر_
ترانه میبارم به رقص_
تانگوی ارزوهایم را اموخته ام برای رقص با شهوت برخواسته از تنت اماده ء اماده ام_
این تو واین شعرهایی که برای قایقرانان سروده ام_
سینه ء ابی دریا را سپید کن به امواج خواسته هایت_
پارو بزن به یاد_
هماهنگ کن زندگی را با انعکاس افتاب و دریا_
شعر بریز برای ماهیهای گرسنه ایی که چشم به دست تو دارند_
دفترم را پیشکش صدفها کن بگذار اینهمه شور اینهمه عشق در سینه راز دار دریا بماند_
نمی خواهم شعرهایم قلاب کسانی باشد که واژه های معطرم را پیشکش هوسهایشان کنند_
نفرین کرده ام لب بی عشقی به شعر هایم بخورد_
حلال کرده ام اوازهایم را برای همبستر شدن عاشقان_
میخواهم در قله اغوش هم که هستند نفس بکشند با حرمت های موزون و زلال من_
میخواهم همه دلها شعر مرا به میهمانی غزل های مست ببرند_
شراب کهنه کرده ام احساسم را و در جام لبهایت خواهم ریخت این کهنه بوسه ایی را که یادگاره لبخند خداست به صورت تو_
خدا هم شاهد معاشقه ما خواهد بود در ابی ترین ساعت و سبز ترین لحظه و ارغوانی ترین حسی که از امتداد اندامت بر روی طپشی که ماندن را به من اموخته خواهد بود_
سکوت میکنم به احترام نامت بر بلندای عشقی که خودت سرودی و سقف زدی با اهنگی از تارهای مرتعش گلویت برای همیشه _
و سپس صدا میزنم اسمت را به ترانه به ترنم به شعر به شراب به عطر یاسهای وحشی روییده بر سینه ات_
انچنان صمیمی که آوای این نی دور مانده از نیستان تماشای کوچه را به اشک و لبخند میهمان کند_
دیگر همه چیز ارام خواهد گرفت_
و پاییز خانه ء مان را کنار برگهای پر غروری که پیش از سیلی زمستان خود زنی کرده اند عاشقانه خواهد ساخت_
ومن کتاب خاطراتت را به نظمی اغشته می کنم به کوزه های ان دخترکان عریانی که سفالینه خواهششان را بر دوش گرفته اند تا بهشت این حد دور از انتظار نماند_
و در باغچه تحسینت تکثیر میکنم _
تمدید میشود این کتاب نه به دست نیاز من که به غمزه ناز تو_
و هر پاییز کنار شومینه نفسهای تو غصه میگویم برای پاییز بعد که گوشش را به درب اطاق ما چسبانده و بیقراره رسیدن به ساعت ماست که پیرامون خواهش تو میگردد_
و زمین تمامی دریاهایش را که به کول گرفته برای عطش طبیعت به بازوان پر وسوسه تو میبخشد_
و سیراب میکنی هستی را با چشمان زیبایت که رامش شهر اشوب هر مکانیست که مردمش عشق میکارند و در انتظار بغض ابر خدا را به معجزه ایی دعوت میکنند_
که پیامبر موعد این روز ها تویی _
با ید بیضا و دم مسیحایی عشق در قالب رب النوعی که سجده گاه هر نماز من است_
ام.کا