۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

360



دست بر دار 

تو از نگاه آینه عاشق تری
شرط شبنم خیال خیس باران نبود
صورتت را به سمت لبخند آسمان
میچرخانی تا بهانه ی باران عقیم نماند
آرام زمزمه کن فردا را
این سحر گاه پر گلایه ی بی واژه
چشمش شور تر از بغض من نیست
وردی بخوان 
یک مشت از همین کلمه های نفس بریده
رنگ پریده
غصه دار
بردار و به آرامش همین دریاچه بسپار
خواهی دید شعر هایت
چه به هنگام طلوع تو در آینه
چه در صورت بی کینه ی آب
از ماه و ماهی زیباترند 
به کفر شب 
یا ایمان خورشید
از قید و شرط لبهایت
سیب و سوگند می چکید
وقتی زمین زیر پای آدم ایستاد
از همان آغاز من راز پاییز را می دانستم
هر سال سیب ها را که می چینم
در خیال بهار خزان می کند
چه فرقی میکند
برگ برگ
یا اشگ اشگ




۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

359



میان دو تنهایی 
تو رسیدی
لبخند شیرینی میان اشک و گز خند
جبر مسیر و اختیار همراهی دلنشین
و کفری که تمام مسیر
هلهله ی منی بود و عطش عرفات
و ذبیح دیروز و
قتیل هزار حرف و حدیث
بیا چرخ بزنیم 
کعبه به تمنای تو 
عجیب گردیدنی است
و زمزم لبهایت چه غریبانه چشیدنی



358



تو آمدی
درست در لحظه ی رفتن
مثل نفس که میآید
تا لباس بودن چرک نباشد
تا پیشانی صبر چروک نگردد
تا باز هم قلب شقایق روی نبض عشق
بی نشان از هیجان بهار نماند

میثاق تابستانی خورشید
سایه ی نارون و عطر بیتاب بید
خاطره خوش نقش هزار پروانه را 
به چشمانم بخشیدی


۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

357




غریبه ی آشنا ترین دیدار
میان دو رکعت نگاه شک کنی
تمام دیروزت باطل می شود
و دل به نمک گونه هایش می بندی
دالان سرد خواب هایم پُر تردّد شده
آن دهلیز باریک و تاریک و نمور
که به طرحی نجیبانه
میان پیوند شش اطاق
پایش را دراز کرده
در تنم مدام شده
راز این سخن صبورانه چیست؟؟
از نوجوانی تا کنون
چه میخواهد بگوید که در نمی یابم
این دالان آشنا به لهجه ی جیر جیرک ها
با من گفتگو می کند
کدام سئوالم بی جواب مانده
تمام من
بغض تو
پیش تر ها از امکان تکرارش میترسیدم
اما وقتی دریافتم تعبیرش طلسم لبخند فرداست
دیگر از نجوای آن شش اطاق حیران نشدم
در آن اطاق زاویه دختری روبروی آیینه
زیر لب زمزمه می کند تمام خواب های پریشانم را
و شانه میزند گیسوان سیاهش را
کنار پنجره ی قمری ها
دانه دانه یقین پاچیده اند
شش نشانه در این خواب بود
و بهاری که سبد سبد خمیازه چیده
روزی تو را با خودم پای حرفهای این خواب می نشانم
شاید لبخند تو طلسم اینهمه بیقراری را شکست
و من به خاطر آوردم
اینهمه سال کجا مانده بودم
و کدام دالان به ما خواهد گفت
دانه های این انار سرخ پاییزی
به لبهای تو سوگند خورده اند
بی رمقی هایم را نادیده نگیر
به تنهاییم ببخش اینهمه‌ آشفتگی را و
خُرده مگیر
کافیست تو هم با من به روایت این خواب بنشینی
سلام هایم هر بامداد سرمه ی چشمانت میشود







۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

356



هزاران سال پیش
دخترکی روی لبخندِ سر به هوای دشت
روی زانوی سکوتش ایستاد
و در درنگ لطیف نگاهش 
تمام واژه هایش را به چشمه ایی بخشید
چشمه خندید و به دم شاعر شد
غزلی راه افتاد پای نِی زار رسید
دل نِی خالی شد
غم به جانش افتاد
دم به دم باد تکانش میداد
عاقبت عابر مهتاب به یادش افتاد
دست بر شال زد و پی هر زخم تکانش میداد
عابر دلسوخته می گفت مدام
که نبودم من اگر بی دلک کی نجاتت میداد
نی به لب برد که بگوید رازش
که ببخشد به نسیم آوازش
نی لبک گفت که ای ماه پرست هیچ مگو
اندکی ناله به دل گیر و به شب راز مگو
من خودم قاصد یک چشمه کلامم عابر
مزد یک جوشش و صد ناز نگاهم شاعر
تو بیا و نفسی بدرقه ی راهم کن
به لبت گیر و مگو هیچ ، فقط آهم کن
عابر از خواهش نی گشت خموش
راز نی را به نفس کرد سروش
گفت آن عاشق پر شور به ماه
می شود شد شاعر یک لحظه نگاه
تو که ماهی و نگاهی خدا میداند
چشمه و عابر و آهی خدا میداند
آدم از چیدن یک سیب به حوا رسید
یوسف از توطئه ی چاه به زلیخا رسید
تو بگو وسوسه ات چیست همان می شوم
راز این قصه بگو چیست جوان می شوم


ناز تو اینهمه زیباست خودت را بگو
نام تو ذکر خدایاست خودت را بگو




355



دُردانه معصوم هِی دریغ و بی هیاهوی من
ما سالهاست ریشه کن شده ایم
از چهل گیس مهربان زلف تو از دروغ تا دغل پل ساختند و به عافیت رویاهایشان خزیدند
و پهلوی پُر مهر و بی ریای مرا راه ابریشم غرورشان کردند تا در بازار مکّاره غرورشان به سودای مهربانی های از جنس ما مشغول مشعوف باشند
یکی خندید و در خمره ی خام خیالش دانه دانه پتیاره گی کاشت
و آن دیگری بغض خرید و به فتوای بکارتش نجابت چید
بیچاره بهار پُر گلایه ی تو
خزان بی طبسم من
چه آسوده از یاد رفتیم
تَن مجروح و صد پاره ی تو را قاصدکی دید و
پیغام پشت پیغام به دوش نسیم نشاند 
و تو باور نکردی و لبخند زدی که ای دریغ از آنهمه سال بی ماه و شب بی مهتاب
و من در سالهای بهت و گریز 
بی هیچ چشم داشتی خیالم را فرو بردم در لمس ساده ی فردایت
چه ساده بودیم ما پروانه ی شکیبای من
هیزم اینهمه تردید در اجاق فردایمان بود و
به گمان تمام دیروز گریستیم
چاروق حیله پایت کردند
رو به راهت کردند
پای دوزخ با تو قرار بستند
و به منجنیق شقاوت نشاندند
و مرا به وعده ی آب کوزه کوزه سراب نوشاندند
چه؟!
که تو در راهی و من سر به راه!!
هیهات که اگر "ما" نبود
جهنم هیچ اما نبود
....هزار سکوت
هزار گلاه
این میان کاشته ایم
بگذار باز هم تنها تو بدانی و من
نمی دانم تو بمن رسیدی یا من به تو
اما خوب میدانم به داد هم رسیدیم
سر از تو بود سینه از من
گریه از تو بود چشم از من
آه از تو و ناله از من
قصه از تو گلایه از من
آنهمه تَنهایی که یادمان نمی رود!!
بی چون و چرا در دهلیز عشق بودیم
بی تقدیر و قضا
که از سَر نوشتیم
ما خود عاشقان زیبا سرشت سرنوشتیم



۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

354



پلک تو سرمه ی هر پاییز است 
نفست هیزم خشک و کلامت خیس است
تن من شور گناه و نگهت شیرین است
تن تو لَه لَه ی خشکی خشت است چه سود
پشت من باز به دشنه است
چه سود
سهم این گریه همین باران بود
سهم لبخند تَب ِ تیرباران بود
با من این راه به جایی نرسید 
کوچه و کوی پی تو به خیابان نرسید
تَن من آبی سرد و تن تو جنگل بی پایان است
قلب من کلبه ی متروک و دلم نقطه ی بی زندان است
سر هر کوچه قماری کردند
پای هر سیب ویاری کردند
همه حوّا شده اند پی ما میگردند
آدم این معما نشده پی جا میگردند


353


تو از کدام حادثه بی رویا
جان سالم به در برده ایی؟؟ 
شب مرداب بی تصوّر نیلوفر!!؟ 
دست نقره ایی مهتاب روی آب دور از چشم ماه؟؟
یا گونه ی کوه بی تَب خال شقایق؟!
یا حضور سایه ی بید روی چمن ها بی ترانه!؟
باد سرفه اش می گیرد
شب خوابش نمیبرد
کوه طلوع را نمی فهمد
و مرداب از تَن نیلوفر می گریزد!!
و چشمان من دل به درکی از شب و روز بدون تو نمی دهند
باید همین روز ها شروع کنیم
دیگر چلچله ها ی چشمانت رسیده اند
تمام بغض بهار را قورت نده
کنار شانه هایم 
روی سینه ام
اشکهایت خزان می کنند



352



من آغاز غروب را مدام از بَر می کردم
سرخ و کبود و ارغوانی و گاهی بارانی 
در خیال کوچه های بن بست پنهان می شدم
سفر جنون آمیز افکارم تاااااا تمام بی قیدی 
سرت را روی سینه ام بگذار و میهمان توجیه تقویمم باش
شتاب دارم در اقرار مَن در تو
اندکی لبهایت را باز نگه دار
چشم هایت را ببند و جز هرازگاهی که به نشانه ناباوری می گشایی باز مکن
بلند و داغ و عمیق تنفس کن لحن مایوس کلامم را
یک خیابان باران خورده و خیس کنار دریاچه ایی بی گفتگو وتیر های برقی که هیچ گوشه ایی از شب را ملامت نم کنند
نفس بریده و لال و گنگ روی هرگز زرد بی عبور می دویدم
گاهی گُلی بر غلظت هوا روییده و نروییده
و انعکاس شکسته و بی غرور نوری روی صورت لخت و خیس خیابان پاشیده و نپاشیده
می دانی که چه می گویم؟!؟
از شنیدن تا شعور
دیدن تا درک
تولد تا بلوغ
وقتی که هیچ مکانی آرامش رسیدن را نمی فهمید
و هیچ لحظه ایی درکی از عذاب من نداشت
چون و چرایی در خاطر تاریکی هایم نبود
تنها به اما و اگر های فردا می شد تکیه کرد
بی خوف و واهمه نیامده بودم 
مادرم گفت :حالا 
پریدم
پلک گشودم
و دستان بی توقعم برای چیدن هیچ سهمی دراز نشد
که گُنگ و لال رسیدم به زندگی

کودکی بی طلسم و قاعده
پای التماس آغشته آن فانوس زیبای آبی راه را از طبسم بیراه بشناسی و با نفرین قرمز زندگی همسو گردی
و رفتن 
و رفتن
و رفتن های بی نیاز رسیدن
به سراب سبزی ایمان بیآوری که فیروزه ایی نیست
باید روزه نشکنی و خاموش میان سایه ها لانه کنی
که شاید
غنچه ایی باز شود
اما نشد
اصلا نشکفته پَر پَر شد
وباز راه و بیراه
جبر و جادو
تااااااااا
آن نگاه و لبخندت که از تمام کودکی تا بودنت دریغ بود عطش و یاس
پا در رکاب امروز و فردا گذاشت
لاله و بابونه
یاس و اطلسی
بوی راز ناز شب بو
عطر خوش دعا و سلام
نفس و نگاه
آغاز شدم در مرز های ناشناخته ی نا امیدی




۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

351






پاسخ دلتنگی فاخته 
نه بهار بود
و نه بهانه
مُزد جیغ هایش را می خواست
آشیانه!!
بیا رو راست باشیم
هوای تازه ی اینهمه بیتابی
پنجره های آبی و آفتابی
صلات داغ ظهر
صدای نارون
و عطر معصوم بِه
پیراهن سبز و بنفش و آبیِ بلند
پَرت از دریغ سالها
همه و همه
مرا می خواهند
مرا می خوانند
طعم دست های شاعری
که بوی کاه گِل و کودکی می دهد

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

350



برایت گواه آورده ام
گلایه های خاموش
عقربه های پلید و پوسیده
زخم های عمیق و ضرباندار منبعث 
نگاه های کم سو
بی رمق و پیکش شده
هزار کلون در سزای حرفی
هزار واژه ی بلعیده و بد بو
جسارت های به کراهت رسیده
بکارت های عریان و خیابانی
راه های سیاه تا جنگل
خشک تا دریا
آسمانی بی پرده کنار کویر
و پوشیده رو در روی کوه
همه و همه شهادت می دهند سَوا شده ام از همهمه
برای سود و زیان دست بر کمر اندیشه نبردم
به بانگ خروسی در کودکی
تمام بزرگسالیم را می فروشم
هیجانی که راه می رفت
قصه می شنید
غصه می خورد
گریه می کرد
بی نیاز به اندکی برای ایستادن و سکون
التهابی سرخ و داغ و گرم
مادری که برای زخم های جسم پرتلاطم و بیقرارش همواره می گریست
و هیچگاه ندانست زخم های روحش به شوری اشک های بی پاسخش به عفونت رسیده
و پدری که قدرتمندانه سیاست میکرد بی سیاستی های خویش را در من
و شگفتی هایی که با من و در من قد می کشیدند و رسوخ میکردند به فردا
و باران که حتی به یک سئوالم پاسخ نداد
چرا که قطره قطره سخن می گفت و تنها روی زمین آب می شد 
و من به دنبال واژه هایی بودم که در مفهوم نگرانی آینه یافته بودم
فصلی نداشت
بی مقدمه در همیشه بود
در ذات نگرانی های من
نه ترس هایم
که من گاهی قریب ترین غربت مادر بودم
بی پروا 
عجول
و گستاخ
روی تمام شیشه ها می نوشتم
بهار
تا بستان
پاییز
زمستان
و عمر معنا می شد
بی قید و شرط سال و ساعت



349



همیشه در عمق سکوت من
بیکرانه ترین سلامی
شرط چشمانت برای عاشقی اگر نبود
من در هزاره ی اول زندگی
بی تردید پیامبر لبخند هایت می شدم

348




تو زیبنده ترین تن پوش امروز و فردای منی
من یعنی پیچ و تاب دیروزی عبوس و بی رنگ و بی دلیل
من یعنی هیجان امروز و بی تابی عاشقانه لحظه
و من یعنی تو یی در فردا 
حظ وافر تا همیشه
این روز ها شبیه سنگ تراشی شده ام که در آیینه پر قمار زمان گم شده و تنها ردی از رفتن های نا امیدش به جا مانده 
 می تراشد و می خراشد تندیس گرم معشوقه اش را

حد فاصل آب و آسمان مکثی را یافته ام برای نگاه و پگاه
برای اندیشه و بیداد
رخساره ات را از دریچه نیاز و التماسم دریغ نکن
من برای هر گوشه از حضورت هزار زندگی خواهم ساخت
حیف است تو باشی و من به همین یک دلیل هزار زندگی مبتلا باشم
 و دنیا وام دار شعر هایم بماند



347




با تو بودن بهانه نمی خواست
کافی بود عطش چشمانم
در لمس گرم و مطبوع لبخندت
آرام می گرفت که گرفت
بهار بودی و سرشار از هیجان
لبریز غروری که تنها گونه اش را بر نقشینه ایی در سیلک دیده بودم
مه آلود و مرطوب و دور
سبک غریب نگاهی که عبور و عابر را جدا می نمود
همان رویای مبهم همیشه
که برای دیدنش
شنیدنش
تماشا و تکاپویش
باید صورتم را به آیینه می چسباندم
یا کنار بوی تازه باغچه و علف دراز می کشیدم تا تصویرش را روی گلبرگ اطلسی می یافتم
اصلا می دانی تمام آرزوی محال و خیالی دیروز یعنی چه؟؟
یا محالی که در حال می رقصد؟؟


۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

346



گمان می کنم نشانی تمامی قصه ها را باران هزار بار مرور کرده
که من اینجا سوگوار ردّی از غبارم
پای هر بوته از گل ، هزار شیون شبنم 
پای هر هذل زمستان ، هزار لرز هذیان
گاهی به اشاره ایی ملیح از نرگس پای تابستان لنگ میزند
چه غوغایی است میان همهمه باغچه و سکوت سرد خاک
هِـــــه
این آیینه با من مزاح می کند آهو جان
والا اینهمه دل چرکین از شستن صورتم نمی شد
نمی دانم باید می نوشتم که شب پای قرار ملتمس آن سال میماند یا می گریستم رسم شاعرانه ی خاطراتم را
بگو اصلا چه فرقی می کند وقتی قُرق را شکسته باشی
و صید رمیده باشد 
حتی اگر تمام تیر ها چِله نشین دشت و کوه باشند
هِـــــــی 
رسم اینهمه گریه را دیگر غربت هم نمی داند
دامنت را باز کن معشوقهٕ دور ترین سلام ها
برای آخرین بدرقه مرا در شیب ناز پستان هایت
 تا همیشه یار باش


345



هیچکس اندازه ی من ماه را شاهد اشکهایش نگرفته
هیچکس اندازه ی ماه به لبخندهای من تردید نداشته
وشب در سکوت بی پایان سیاه رنگش به خیال نوازش تو رام دلتنگی های من نبوده
آن روزها که تو نبودی
من در پیچ و خم هزار حادثه به خود می پیچیدم

و ماه به ظرافت خیال خوش خاطره تکیه داده بود
و چون نیلوفر به قامت فردا می پیچید
در حنجره ی من فریاد هزار جفت تنها دشت را معطل یک خاطره کرده بود
بگذار از رسوایی این روزهای پوسیده عبور کنیم
خواهی دید من چگونه در گوش علف نجوا می کنم

تا در باور کویر دامن دامن شقایق بروید

من از این روزها هم قد دل تنگی های تو کینه به دل گرفته ام

344



به گاهی برای زندگی
برای نگاه
برای سکوت
برای گریه
در بیگاهی به نام آمدن
به نام گریستن
به نام فلسفه
به نام اشک
به یأس در جنونی شبیه خودت
شبیه تو که در آیینه جان میسپارد
به اندام زشت زندگی خیره میمانی
واژه وامدار شکّی بی شکیب میگردد
و جنون همان رقص بدَوی و کودکانه خیالت که می شود
مطرود و محبوس اوهامی 
وَهمی مؤمن به اشتیاق و عشق
شاعرانه در دنجی از کلمات
به حیرت اشک میرسی و
هبوط پیامبرانهٔ حرف هایت
دیگر فرصتی نیست
این چاشت در کومه زندگی
در ازای آمدن بود 
هر لبی به کفایتی و
هر نقشی به اعجاز سرانگشتی
سوگوار اما سزاوار.....



۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

343




یک حرف از سکوت شب و یک خیال از گوشه ابهام ستاره 
در قیاس حوض و انعکاس ملیح مهتاب اگر پیدا نمیکردم
شاهرگ تمام شعر هایم را می بریدم
لَب از لَب باز نکن
کنار آن میثاق دو نهال گریه کاشتیم
یکی به نیّت بهار و یکی به نیابت خزان
برگ برگ خزیدم در آغوش پاییز
مرگ مرگ دویدم تا شرق تنهایی
به هزار و یک شب چشمانت قسم
شعر نمی گویم تنها میخواهم بغض خونین این هشت فصل فاصله را زار بزنم



342




کدام بهشت 
کدام جهنم
وقتی هم قدً یک فاصله
هر نقطه ایی جهنم و
هر نفس بهشت میشود....
دست هایت را هم اندازه رویایت باز کن!!
حالا تمام واژه هایش روی لبهایت میریزد....






341


چطور میشود ریشه به شکوفه حسادت کند؟!
کاش کسی در خیال درخت
دلیل تناقض بی دلیل برگ با شاخه را تعبیر می کرد
از پیامد رنگارنگ این پاییز هراسی ندارم
دلم برای تبر های بی کینه ایی میسوزد که زخم به زخم
به جای زمستان ساق پای بهار را نشانه میگیرند
این روز ها من در پیله لبهایم
برای تمام زندگی ابریشم میبافم
بیخ گوش برگ
هوا همان تهدید بی رنگیست
که با تور زیبای هیجان
همخوابگی میکند
هیسسسسس
چیزی نمانده 
باران برای ابر چتر خواهد گرفت
که نه ماه و نه آسمان لک شود
کافیست تقویم باغچه را برداری
از یاس تا اقاققی بشماری
گلبرگ لبخندت که باز شد
ساقه اندامت که ناز شد
من رسیده ام



340



تو همیشه میان درگاهی 
با یک پیمانه لبخند
رو در رو 
تو شعر و من شاعر
یک دنیا نگاه و یک فنجان قهوه
تمام طول روز بیت بیت زیبایی
و تا دیر هنگام ذکر و سجاده و سلام و هزار رکعت سکوت چشمانت 
چه فرقی میکند
مرز های جغرافیایی را تو ترسیم میکنی
فاصله پوچ ترین آزمون زندگی بود


۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

339



یادت هست جنگلی از بلوط بود و کلبه ایی که مدام لخت و عور لب روی لبهای مهتاب می گذاشت؟!
چای یا قهوه ؟!!
زیر مکث کوتاهی از لبخند
رو در رو
واژه می کاشتیم
تار ی از ناز و پود ی از بوسه !
باران که می آمد 

هم قد پنجره قَد می کشیدیم
من راه میرفتم
تو نگاه به قامتم میبافتی
خلوتی داشتیم رُک و پنهان
که حُرمت بوسه و باران داشت

آرام آرام واژه هایمان نفس میگرفت و
من شعر می شدم روی اندامت
و تو داغِ داغِ می خواندی و بار دار فردا می شدی
تا جنین جنون شبیه امروز مان باشد

اما نوزاد است دیگر
هر روز به شکلی

می گویند اینروز ها چشمانش شبیه تو شده
لبهایش شبیه من
لبهایش فال چای میگیرد
نگاهش قهوه!!


338



هنوز تَنت بوی خواب می دهد؟؟
هیجان اندامت به من جواب می دهد؟؟

هنوز قلبت با قیامت آشناست؟؟
نَبض لبهایت بلای جان ماست؟؟

هنوز خورشید از نگاهت وام میگیرد؟؟
اجارهء از ماهی و مهتاب می گیرد؟؟

هنوز با عطر سلامت بهار می آید؟؟
"گُل یاس منی" تو را به کار می آید؟؟



337



من از شوکران قبیح و مانوس این وهم بی منت 
به قدر بوسیدن پلکهایت تا همین نفس دوام آوردم
سور و سات پر تکلف چشمانم را 
میهمان نگاهت کن
 شاید تردید لبهایت دل از تگرگ پندار مسموم خلایق
 به اشتیاق بهار پرده زمستانی هر شاید را پس زد و روی پیشانیت غنچه بست


336



تو در گمان شمعدانی های مادرم
در نیاز محبوبه های شبش با من
تمام کودکی را زمزمه کرده ایی
قد به قد ساقه 
جان به جان ریشه
برگ به برگ نفس هایم را 
به تمامی روییده ایی
کنار عروسک پارچه ایی ات
به سینه فشرده ایی
دامن دامن روی زانو هایت
قصه و روی انحنای ملایم لبخندت
خواب و خیال و خلوت بخشیده ایی
روزی که آمدی یک نطفه در کوچه پس کوچه های آن شهر خاطره ها چکید
جنین یک نیاز عاشقانه شد
روی تمام حسادت ها کودکی کرد و
روی هر حادثه ایی پلنگ رفت
نوجوانی و جوانیش عمر هزار وسوسه داشت
لبهایی شبیه باران و
چشمانی تشنه درست شبیه قتل عام قحط سالی جدایی
روزی که میرفتم شهوت هزار جوانی
را میان اغوشت پنهان کردم
گرم و مرطوب شراب کهنه ایی شد شعر هایمان
از خدا نترسیدیم و حرام در حرام
به کعبه و قبله و محراب شعر و شراب نوشاندیم
چون ابراهیم یکتا پرست شدم
دنیا جهنم شد
نفسهایت را یاد کردم
گلستان شد آتش غربت
نوشتی آیه آیه خواندم
حافظ تمام اظطراب عشق شدم
مومن بودیم به انتظار
ایمان داشتیم به صبوری
میدانی؟! 
ما عاشقان گمنامی نیستیم
پلاکمان را به گردن آویختی و 
لب شدی برای عشق
دوریت را به آغوش گرفتم و
از تمام دنیا و هوس هایش پریدم
مرد شدم در راه عشق


335



ما آبستن کدام خیال شیرین هستیم
که اینهمه جهان پا می کوبد به پوستهء باردار باور ما؟
هی پَرت می شویم آنسویِ تلخِ تنهایی
هی بال میزنیم اینسویِ گرم فردا و امید
چند بارِ دیگر زمین باید با زمان بخوابد
تا یکبار برای همیشه کابوس بالا بیاوریم و تمام شود
شورَش را دیگر درآورده اند این اشکهایِ بی نگاهِ تُرش تماشایی
قیامتی ست این روزها
هر واژهء عقیم و از دهن افتاده ایی 
گوشهء راست لبهایم قدم می زند
و من به ضَرب سیگار جای بغض هایت را پُک می زنم
آنچه غورت میدهم دود پشت دود
انچه آتشم می زند آه پشت آه
حسرت همان خیالِ قریبی که گوشهء این غربت بی شکیب آشناست
هنوز شاید در راه رفتنی
اما ایمانِ معصوم این جاده
دیگر دل به آمدن باخته
شَک نکن دهان هر فاخته ایی بوی رسیدن می دهد
شاید لهجهء تند اینهمه حادثه 
در خاطره لال چشمان من و نَم خوش عطر سینه های تو 
هرازگاهی پا به پا شود
اما بی گُمان تصمیم آخر را اولین بوسه ات خواهد گرفت



334



دست روی پاییز می کشیم

هیچ برگی نمی ریزد 

کنار بوسه ی تابستان جا مانده ایم

اما این تقویم دل به زمستان باخته 

تنها به کفایت یک شکوفه واژه بیاور 

تمام سالم بهار میشود

اینهمه دلتنگی قد یک نسیم سلام می خواهد



333


از کدام واژه میگریزی؟!
وقتی شعر گوشهء لبخندت غروب تا غروب چای می نوشد

و من روی معجزهء آفتاب 
خط به خط خاطره می نویسم


۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

332


زخم هر چه کاری تر شعر جاری تر 
برای واژه هایت لالایی بخوان
تمام اشکهایت را در چمدان لحظه هایت بگذار
خوف نکن 
ما عادت کرده ایم از حرف های تلخ
برای دل ِ عاشقمان مرهم بسازیم
غزل میشود پنجرهء اطاقت
قصیده میشود لبخندت با خلوت


331


بیا میان هرزگی های بی خوابِ کبود
یک بار برای هرگز بی رویا
نه سایه بر دیوار و
ونه غروب بر شانهء کوه را 
بهانه بیاوریم
حصار مأیوس این لحظه
تاب غزل نداشت
تنها بغض همین چند واژه گریه شد