دُردانه معصوم هِی دریغ و بی هیاهوی من
ما سالهاست ریشه کن شده ایم
از چهل گیس مهربان زلف تو از دروغ تا دغل پل ساختند و به عافیت رویاهایشان خزیدند
و پهلوی پُر مهر و بی ریای مرا راه ابریشم غرورشان کردند تا در بازار مکّاره غرورشان به سودای مهربانی های از جنس ما مشغول مشعوف باشند
یکی خندید و در خمره ی خام خیالش دانه دانه پتیاره گی کاشت
و آن دیگری بغض خرید و به فتوای بکارتش نجابت چید
بیچاره بهار پُر گلایه ی تو
خزان بی طبسم من
چه آسوده از یاد رفتیم
تَن مجروح و صد پاره ی تو را قاصدکی دید و
پیغام پشت پیغام به دوش نسیم نشاند
و تو باور نکردی و لبخند زدی که ای دریغ از آنهمه سال بی ماه و شب بی مهتاب
و من در سالهای بهت و گریز
بی هیچ چشم داشتی خیالم را فرو بردم در لمس ساده ی فردایت
چه ساده بودیم ما پروانه ی شکیبای من
هیزم اینهمه تردید در اجاق فردایمان بود و
به گمان تمام دیروز گریستیم
چاروق حیله پایت کردند
رو به راهت کردند
پای دوزخ با تو قرار بستند
و به منجنیق شقاوت نشاندند
و مرا به وعده ی آب کوزه کوزه سراب نوشاندند
چه؟!
که تو در راهی و من سر به راه!!
هیهات که اگر "ما" نبود
جهنم هیچ اما نبود
....هزار سکوت
هزار گلاه
این میان کاشته ایم
بگذار باز هم تنها تو بدانی و من
نمی دانم تو بمن رسیدی یا من به تو
اما خوب میدانم به داد هم رسیدیم
سر از تو بود سینه از من
گریه از تو بود چشم از من
آه از تو و ناله از من
قصه از تو گلایه از من
آنهمه تَنهایی که یادمان نمی رود!!
بی چون و چرا در دهلیز عشق بودیم
بی تقدیر و قضا
که از سَر نوشتیم
ما خود عاشقان زیبا سرشت سرنوشتیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر