غریبه ی آشنا ترین دیدار
میان دو رکعت نگاه شک کنی
تمام دیروزت باطل می شود
و دل به نمک گونه هایش می بندی
دالان سرد خواب هایم پُر تردّد شده
آن دهلیز باریک و تاریک و نمور
که به طرحی نجیبانه
میان پیوند شش اطاق
پایش را دراز کرده
در تنم مدام شده
راز این سخن صبورانه چیست؟؟
از نوجوانی تا کنون
چه میخواهد بگوید که در نمی یابم
این دالان آشنا به لهجه ی جیر جیرک ها
با من گفتگو می کند
کدام سئوالم بی جواب مانده
تمام من
بغض تو
پیش تر ها از امکان تکرارش میترسیدم
اما وقتی دریافتم تعبیرش طلسم لبخند فرداست
دیگر از نجوای آن شش اطاق حیران نشدم
در آن اطاق زاویه دختری روبروی آیینه
زیر لب زمزمه می کند تمام خواب های پریشانم را
و شانه میزند گیسوان سیاهش را
کنار پنجره ی قمری ها
دانه دانه یقین پاچیده اند
شش نشانه در این خواب بود
و بهاری که سبد سبد خمیازه چیده
روزی تو را با خودم پای حرفهای این خواب می نشانم
شاید لبخند تو طلسم اینهمه بیقراری را شکست
و من به خاطر آوردم
اینهمه سال کجا مانده بودم
و کدام دالان به ما خواهد گفت
دانه های این انار سرخ پاییزی
به لبهای تو سوگند خورده اند
بی رمقی هایم را نادیده نگیر
به تنهاییم ببخش اینهمه آشفتگی را و
خُرده مگیر
کافیست تو هم با من به روایت این خواب بنشینی
سلام هایم هر بامداد سرمه ی چشمانت میشود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر