تو از کدام حادثه بی رویا
جان سالم به در برده ایی؟؟
شب مرداب بی تصوّر نیلوفر!!؟
دست نقره ایی مهتاب روی آب دور از چشم ماه؟؟
یا گونه ی کوه بی تَب خال شقایق؟!
یا حضور سایه ی بید روی چمن ها بی ترانه!؟
باد سرفه اش می گیرد
شب خوابش نمیبرد
کوه طلوع را نمی فهمد
و مرداب از تَن نیلوفر می گریزد!!
و چشمان من دل به درکی از شب و روز بدون تو نمی دهند
باید همین روز ها شروع کنیم
دیگر چلچله ها ی چشمانت رسیده اند
تمام بغض بهار را قورت نده
کنار شانه هایم
روی سینه ام
اشکهایت خزان می کنند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر