۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

353


تو از کدام حادثه بی رویا
جان سالم به در برده ایی؟؟ 
شب مرداب بی تصوّر نیلوفر!!؟ 
دست نقره ایی مهتاب روی آب دور از چشم ماه؟؟
یا گونه ی کوه بی تَب خال شقایق؟!
یا حضور سایه ی بید روی چمن ها بی ترانه!؟
باد سرفه اش می گیرد
شب خوابش نمیبرد
کوه طلوع را نمی فهمد
و مرداب از تَن نیلوفر می گریزد!!
و چشمان من دل به درکی از شب و روز بدون تو نمی دهند
باید همین روز ها شروع کنیم
دیگر چلچله ها ی چشمانت رسیده اند
تمام بغض بهار را قورت نده
کنار شانه هایم 
روی سینه ام
اشکهایت خزان می کنند



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر