۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

351






پاسخ دلتنگی فاخته 
نه بهار بود
و نه بهانه
مُزد جیغ هایش را می خواست
آشیانه!!
بیا رو راست باشیم
هوای تازه ی اینهمه بیتابی
پنجره های آبی و آفتابی
صلات داغ ظهر
صدای نارون
و عطر معصوم بِه
پیراهن سبز و بنفش و آبیِ بلند
پَرت از دریغ سالها
همه و همه
مرا می خواهند
مرا می خوانند
طعم دست های شاعری
که بوی کاه گِل و کودکی می دهد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر