برایت گواه آورده ام
گلایه های خاموش
عقربه های پلید و پوسیده
زخم های عمیق و ضرباندار منبعث
نگاه های کم سو
بی رمق و پیکش شده
هزار کلون در سزای حرفی
هزار واژه ی بلعیده و بد بو
جسارت های به کراهت رسیده
بکارت های عریان و خیابانی
راه های سیاه تا جنگل
خشک تا دریا
آسمانی بی پرده کنار کویر
و پوشیده رو در روی کوه
همه و همه شهادت می دهند سَوا شده ام از همهمه
برای سود و زیان دست بر کمر اندیشه نبردم
به بانگ خروسی در کودکی
تمام بزرگسالیم را می فروشم
هیجانی که راه می رفت
قصه می شنید
غصه می خورد
گریه می کرد
بی نیاز به اندکی برای ایستادن و سکون
التهابی سرخ و داغ و گرم
مادری که برای زخم های جسم پرتلاطم و بیقرارش همواره می گریست
و هیچگاه ندانست زخم های روحش به شوری اشک های بی پاسخش به عفونت رسیده
و پدری که قدرتمندانه سیاست میکرد بی سیاستی های خویش را در من
و شگفتی هایی که با من و در من قد می کشیدند و رسوخ میکردند به فردا
و باران که حتی به یک سئوالم پاسخ نداد
چرا که قطره قطره سخن می گفت و تنها روی زمین آب می شد
و من به دنبال واژه هایی بودم که در مفهوم نگرانی آینه یافته بودم
فصلی نداشت
بی مقدمه در همیشه بود
در ذات نگرانی های من
نه ترس هایم
که من گاهی قریب ترین غربت مادر بودم
بی پروا
عجول
و گستاخ
روی تمام شیشه ها می نوشتم
بهار
تا بستان
پاییز
زمستان
و عمر معنا می شد
بی قید و شرط سال و ساعت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر