۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

347




با تو بودن بهانه نمی خواست
کافی بود عطش چشمانم
در لمس گرم و مطبوع لبخندت
آرام می گرفت که گرفت
بهار بودی و سرشار از هیجان
لبریز غروری که تنها گونه اش را بر نقشینه ایی در سیلک دیده بودم
مه آلود و مرطوب و دور
سبک غریب نگاهی که عبور و عابر را جدا می نمود
همان رویای مبهم همیشه
که برای دیدنش
شنیدنش
تماشا و تکاپویش
باید صورتم را به آیینه می چسباندم
یا کنار بوی تازه باغچه و علف دراز می کشیدم تا تصویرش را روی گلبرگ اطلسی می یافتم
اصلا می دانی تمام آرزوی محال و خیالی دیروز یعنی چه؟؟
یا محالی که در حال می رقصد؟؟


۱ نظر:

  1. با تو بودن اما بهانه می خواست
    بهانه ی بودنت اگر نبود
    نه اشکی بود و نه چشمی برای دیدن
    نه نجوایی و نه گوشی برای شنیدن
    نه دستی و نه عاطفه ای برای گرفتن
    نه دلی بود و نه بی تابی برای رسیدن

    بهانه ی زندگی من باش ..... به تعداد نفس هایی که با دوست داشتنت از شماره نمی افتند


    نازنین تو

    پاسخ دادنحذف