به گاهی برای زندگی
برای نگاه
برای سکوت
برای گریه
در بیگاهی به نام آمدن
به نام گریستن
به نام فلسفه
به نام اشک
به یأس در جنونی شبیه خودت
شبیه تو که در آیینه جان میسپارد
به اندام زشت زندگی خیره میمانی
واژه وامدار شکّی بی شکیب میگردد
و جنون همان رقص بدَوی و کودکانه خیالت که می شود
مطرود و محبوس اوهامی
وَهمی مؤمن به اشتیاق و عشق
شاعرانه در دنجی از کلمات
به حیرت اشک میرسی و
هبوط پیامبرانهٔ حرف هایت
دیگر فرصتی نیست
این چاشت در کومه زندگی
در ازای آمدن بود
هر لبی به کفایتی و
هر نقشی به اعجاز سرانگشتی
سوگوار اما سزاوار.....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر