۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

344



به گاهی برای زندگی
برای نگاه
برای سکوت
برای گریه
در بیگاهی به نام آمدن
به نام گریستن
به نام فلسفه
به نام اشک
به یأس در جنونی شبیه خودت
شبیه تو که در آیینه جان میسپارد
به اندام زشت زندگی خیره میمانی
واژه وامدار شکّی بی شکیب میگردد
و جنون همان رقص بدَوی و کودکانه خیالت که می شود
مطرود و محبوس اوهامی 
وَهمی مؤمن به اشتیاق و عشق
شاعرانه در دنجی از کلمات
به حیرت اشک میرسی و
هبوط پیامبرانهٔ حرف هایت
دیگر فرصتی نیست
این چاشت در کومه زندگی
در ازای آمدن بود 
هر لبی به کفایتی و
هر نقشی به اعجاز سرانگشتی
سوگوار اما سزاوار.....



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر