گمان می کنم نشانی تمامی قصه ها را باران هزار بار مرور کرده
که من اینجا سوگوار ردّی از غبارم
پای هر بوته از گل ، هزار شیون شبنم
پای هر هذل زمستان ، هزار لرز هذیان
گاهی به اشاره ایی ملیح از نرگس پای تابستان لنگ میزند
چه غوغایی است میان همهمه باغچه و سکوت سرد خاک
هِـــــه
این آیینه با من مزاح می کند آهو جان
والا اینهمه دل چرکین از شستن صورتم نمی شد
نمی دانم باید می نوشتم که شب پای قرار ملتمس آن سال میماند یا می گریستم رسم شاعرانه ی خاطراتم را
بگو اصلا چه فرقی می کند وقتی قُرق را شکسته باشی
و صید رمیده باشد
حتی اگر تمام تیر ها چِله نشین دشت و کوه باشند
هِـــــــی
رسم اینهمه گریه را دیگر غربت هم نمی داند
دامنت را باز کن معشوقهٕ دور ترین سلام ها
برای آخرین بدرقه مرا در شیب ناز پستان هایت
تا همیشه یار باش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر