با تو بودن بهانه نمی خواست
کافی بود عطش چشمانم
در لمس گرم و مطبوع لبخندت
آرام می گرفت که گرفت
بهار بودی و سرشار از هیجان
لبریز غروری که تنها گونه اش را بر نقشینه ایی در سیلک دیده بودم
مه آلود و مرطوب و دور
سبک غریب نگاهی که عبور و عابر را جدا می نمود
همان رویای مبهم همیشه
که برای دیدنش
شنیدنش
تماشا و تکاپویش
باید صورتم را به آیینه می چسباندم
یا کنار بوی تازه باغچه و علف دراز می کشیدم تا تصویرش را روی گلبرگ اطلسی می یافتم
اصلا می دانی تمام آرزوی محال و خیالی دیروز یعنی چه؟؟
یا محالی که در حال می رقصد؟؟
با تو بودن اما بهانه می خواست
پاسخ دادنحذفبهانه ی بودنت اگر نبود
نه اشکی بود و نه چشمی برای دیدن
نه نجوایی و نه گوشی برای شنیدن
نه دستی و نه عاطفه ای برای گرفتن
نه دلی بود و نه بی تابی برای رسیدن
بهانه ی زندگی من باش ..... به تعداد نفس هایی که با دوست داشتنت از شماره نمی افتند
نازنین تو