من از شوکران قبیح و مانوس این وهم بی منت
به قدر بوسیدن پلکهایت تا همین نفس دوام آوردم
سور و سات پر تکلف چشمانم را
میهمان نگاهت کن
شاید تردید لبهایت دل از تگرگ پندار مسموم خلایق
به اشتیاق بهار پرده زمستانی هر شاید را پس زد و روی پیشانیت غنچه بست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر