۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

337



من از شوکران قبیح و مانوس این وهم بی منت 
به قدر بوسیدن پلکهایت تا همین نفس دوام آوردم
سور و سات پر تکلف چشمانم را 
میهمان نگاهت کن
 شاید تردید لبهایت دل از تگرگ پندار مسموم خلایق
 به اشتیاق بهار پرده زمستانی هر شاید را پس زد و روی پیشانیت غنچه بست


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر