۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

336



تو در گمان شمعدانی های مادرم
در نیاز محبوبه های شبش با من
تمام کودکی را زمزمه کرده ایی
قد به قد ساقه 
جان به جان ریشه
برگ به برگ نفس هایم را 
به تمامی روییده ایی
کنار عروسک پارچه ایی ات
به سینه فشرده ایی
دامن دامن روی زانو هایت
قصه و روی انحنای ملایم لبخندت
خواب و خیال و خلوت بخشیده ایی
روزی که آمدی یک نطفه در کوچه پس کوچه های آن شهر خاطره ها چکید
جنین یک نیاز عاشقانه شد
روی تمام حسادت ها کودکی کرد و
روی هر حادثه ایی پلنگ رفت
نوجوانی و جوانیش عمر هزار وسوسه داشت
لبهایی شبیه باران و
چشمانی تشنه درست شبیه قتل عام قحط سالی جدایی
روزی که میرفتم شهوت هزار جوانی
را میان اغوشت پنهان کردم
گرم و مرطوب شراب کهنه ایی شد شعر هایمان
از خدا نترسیدیم و حرام در حرام
به کعبه و قبله و محراب شعر و شراب نوشاندیم
چون ابراهیم یکتا پرست شدم
دنیا جهنم شد
نفسهایت را یاد کردم
گلستان شد آتش غربت
نوشتی آیه آیه خواندم
حافظ تمام اظطراب عشق شدم
مومن بودیم به انتظار
ایمان داشتیم به صبوری
میدانی؟! 
ما عاشقان گمنامی نیستیم
پلاکمان را به گردن آویختی و 
لب شدی برای عشق
دوریت را به آغوش گرفتم و
از تمام دنیا و هوس هایش پریدم
مرد شدم در راه عشق


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر