تو در گمان شمعدانی های مادرم
در نیاز محبوبه های شبش با من
تمام کودکی را زمزمه کرده ایی
قد به قد ساقه
جان به جان ریشه
برگ به برگ نفس هایم را
به تمامی روییده ایی
کنار عروسک پارچه ایی ات
به سینه فشرده ایی
دامن دامن روی زانو هایت
قصه و روی انحنای ملایم لبخندت
خواب و خیال و خلوت بخشیده ایی
روزی که آمدی یک نطفه در کوچه پس کوچه های آن شهر خاطره ها چکید
جنین یک نیاز عاشقانه شد
روی تمام حسادت ها کودکی کرد و
روی هر حادثه ایی پلنگ رفت
نوجوانی و جوانیش عمر هزار وسوسه داشت
لبهایی شبیه باران و
چشمانی تشنه درست شبیه قتل عام قحط سالی جدایی
روزی که میرفتم شهوت هزار جوانی
را میان اغوشت پنهان کردم
گرم و مرطوب شراب کهنه ایی شد شعر هایمان
از خدا نترسیدیم و حرام در حرام
به کعبه و قبله و محراب شعر و شراب نوشاندیم
چون ابراهیم یکتا پرست شدم
دنیا جهنم شد
نفسهایت را یاد کردم
گلستان شد آتش غربت
نوشتی آیه آیه خواندم
حافظ تمام اظطراب عشق شدم
مومن بودیم به انتظار
ایمان داشتیم به صبوری
میدانی؟!
ما عاشقان گمنامی نیستیم
پلاکمان را به گردن آویختی و
لب شدی برای عشق
دوریت را به آغوش گرفتم و
از تمام دنیا و هوس هایش پریدم
مرد شدم در راه عشق
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر