ما آبستن کدام خیال شیرین هستیم
که اینهمه جهان پا می کوبد به پوستهء باردار باور ما؟
هی پَرت می شویم آنسویِ تلخِ تنهایی
هی بال میزنیم اینسویِ گرم فردا و امید
چند بارِ دیگر زمین باید با زمان بخوابد
تا یکبار برای همیشه کابوس بالا بیاوریم و تمام شود
شورَش را دیگر درآورده اند این اشکهایِ بی نگاهِ تُرش تماشایی
قیامتی ست این روزها
هر واژهء عقیم و از دهن افتاده ایی
گوشهء راست لبهایم قدم می زند
و من به ضَرب سیگار جای بغض هایت را پُک می زنم
آنچه غورت میدهم دود پشت دود
انچه آتشم می زند آه پشت آه
حسرت همان خیالِ قریبی که گوشهء این غربت بی شکیب آشناست
هنوز شاید در راه رفتنی
اما ایمانِ معصوم این جاده
دیگر دل به آمدن باخته
شَک نکن دهان هر فاخته ایی بوی رسیدن می دهد
شاید لهجهء تند اینهمه حادثه
در خاطره لال چشمان من و نَم خوش عطر سینه های تو
هرازگاهی پا به پا شود
اما بی گُمان تصمیم آخر را اولین بوسه ات خواهد گرفت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر