۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

339



یادت هست جنگلی از بلوط بود و کلبه ایی که مدام لخت و عور لب روی لبهای مهتاب می گذاشت؟!
چای یا قهوه ؟!!
زیر مکث کوتاهی از لبخند
رو در رو
واژه می کاشتیم
تار ی از ناز و پود ی از بوسه !
باران که می آمد 

هم قد پنجره قَد می کشیدیم
من راه میرفتم
تو نگاه به قامتم میبافتی
خلوتی داشتیم رُک و پنهان
که حُرمت بوسه و باران داشت

آرام آرام واژه هایمان نفس میگرفت و
من شعر می شدم روی اندامت
و تو داغِ داغِ می خواندی و بار دار فردا می شدی
تا جنین جنون شبیه امروز مان باشد

اما نوزاد است دیگر
هر روز به شکلی

می گویند اینروز ها چشمانش شبیه تو شده
لبهایش شبیه من
لبهایش فال چای میگیرد
نگاهش قهوه!!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر