سکوت هجای آن نگاهیست که مرا آیینه اشکهایش کرد
لحظه بهت ابر
حِس غربت دلیست که تعرق گلبرگ را در زهدان ناباوریش میپروراند
فارغ میشود زندگی از بغض
میگذرد این نفس های جدا مانده
من رسیده ام!!
... زمان به دنیا آمد!
نگاه کن ساعت چه آشنا هر چشمکی را یک زندگی کرده!
دستانت را هم قد آرزوهایت باز کن!
مفهوم فراموشی یک قصه
باور کن من در یک آغوش نه یک بار به تعداد نگاهان پنجره بر ستاره خویشتن خویش را فراموش کردم!!!!
باور میکنی؟؟!
هرچه به دنبال خودم گشتم بودنم پی عشق ذوب شده بود!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر