۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

319

 
 

بگذار تا باران می اید برایت بگویم!!
قصه ایی بود و قصدی و در میان فاصله ایی!!
به حقیقت اوایی دل باختم تا ارامش خریده باشم برای تن مجروح ساعتی که وصله ناجور بودنم بود!!
انتظار ملایمی بود که از انعکاس درخشش بی حوصله گیهایم در ایینه اطاقم چکه م...ی کرد!!
صدایش ملبس به بوی دل انگیز تنش بود که بارها تبدار و عرق کرده هذیان تنهایی من گشته بود!!
یکی بود وقتی بود !!
که هیچ نبودم وقتی رفت!!
تمام ذهنم را عاشقانه با او قسمت کردم!!
تا جایی که ارزوهایم محدود شد تنها به داشتن لباسی از او که خیس دلشوره های من باشد!!
اما نشد!!
گم شدم میان کوچه ایی که فهمیدم هیچگاه بوسه ایی به گامهایش نخواهد زد!!
زیبا بود و مغرور و پاک!!
شرافتی بود که از دیروز مانده بود تا جبران غرور نداشته فردا باشد!!
لطافتی که از شرم گونه هایش همیشه سرخ می نمود!!
به یاد دارم که با او خواب خیالی شده بود برای روزهای اتی!!
که شب میعاد دل و اوا بود و نه بستر خواهش چشم برای خواب!!
شاخه زمان با او به التهاب لحظه هایی دچار بود که تنها خودش میداند چند نفس گذراندیم!!
اما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"قسمتی از قصه من و دلدادگی"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر