۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

326


من گِله دارم!!
از نگاه تنهای شب!
از این طلوع دیر پا گیجی که پی رفتن پروین حادث میشود!!
از انکسار زندگی در دل اشکهایم!
از فاصله و فردا !!
از جنونِ شومی که گریبان امروزم را رها نمیکند!!
... از ابتذال انتظار بر رَف پنجره و دیوار!
از سقوط ارزشهایی که پینه خستگی افکارم شده!
از مرزهایی که هویت داده اند به دوری!
از شبی که ابر فانوسش را گرفته!
از این پنجرهء نا امید و این ناودان بی شکیب!
از این خاک غریب که مدام روی دلتنگیهایم راه میرود!
از بطنِ داغ غصه هایی که از متن سرد این حقیقت آمده اند!
از نوشتن های پر اشاره ایی که مات شده اند و مانده اند!
از خوابِ پر حسرتی که وسوسه ام میکند تا صبح باز خمار خمیازه ایی باشم که تمام این سفر دروغ بود و هیچ دیداری دلداریم نداده!
از فردایِ بی فروردین رسیدن!
از پسین های پُر اظطراب !
از اینهمه صدایی که نباید باشد و هست و ترانه آوایی که باید می بود و نیست!
از خیال و خیابانی که بی تو شکل میابد!
از طبسم سرد هر سپیده و انعکاس آب و آفتاب و آیینه!
از زندگی کهنه ایی که ردّ گامهای تو را مدام به رُخم میکشد!
از خودم که نانوشته خواندم و خدایی که نادیده نوشت!
گلـــــــــــــــــــــه دارم از انتحار ساعت !
از نقض تمامی خواسته هایم در تقویم و تقدیر!
از تو که اینهمه برای دوری دویده ایی تا در معراج عطش و فاصله باشی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر