من زندگی را از دریچه نگاهان سپیدار برتن تبدار دیوار گلی کوچه باغ ها دیده ام..من سکوت را پر از هیاهو از پژواک میان دره و کوه چشیده ام...سالهایی را شماره کرده ام که هیچ تقویمی انها را به یاد نمی اورد...من خیسی بال پرنده را در تیغ افتاب برامده... از لابلای گیسوانی بوییدم که هیچ شامه ایی انرا تجربه نکرده...من ساعاتی را میهمان بودم که عقربه های هیچ ساعتی شمارششان نکرده من سلام دانه را به ریشه/ خنده قاصدک را به دشت/ تنفس غلیظ اندیشه را در رگ/ چشمک ستاره را به ماه در ابهام مهتاب/ بوی خاک را از تن زخمی همه بیابانهایی که به امیدی کشیده شده اند/ من لحظه ای را که بین یک وسوسه و خواهش هوسناک در جان یک نگاه بر روح ادم از اشتیاق شکفتن یک لبخند بر لب یک زن دیده ام/ چرا که من ثمره همان خواهشم که وسعتش همه افرینش را تشکیل می دهد/ من ضجه معصومانه شقایق را برای کنار زدن خشونت جاری بر سینه اش هنگام شکفتن لمس کرده ام /من امیزش مرداب را با نیلوفر/ تب نرگس را در سرمای اذر /و شیهه اسبان را برای تسخیر دشت /و سکوت سنگ را در طپش زایش صخره /و نگاه نگران اهو را در جدال زندگی نفس به نفس دویده ام ..من رویش عشق را از عمق نگاه تنهایی دو روح در محضر دل ضربان بوده ام...من خدا را هنگام زایش خورشید شاهد بوده ام..وبدینگونه نطفه قلم در میان انگشتان من بسته شد تا امروز نوزاد خون الود احساسم از پس ابرهای اندیشه ام طلوعی دلچسب داشته باشد...
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه
298
من زندگی را از دریچه نگاهان سپیدار برتن تبدار دیوار گلی کوچه باغ ها دیده ام..من سکوت را پر از هیاهو از پژواک میان دره و کوه چشیده ام...سالهایی را شماره کرده ام که هیچ تقویمی انها را به یاد نمی اورد...من خیسی بال پرنده را در تیغ افتاب برامده... از لابلای گیسوانی بوییدم که هیچ شامه ایی انرا تجربه نکرده...من ساعاتی را میهمان بودم که عقربه های هیچ ساعتی شمارششان نکرده من سلام دانه را به ریشه/ خنده قاصدک را به دشت/ تنفس غلیظ اندیشه را در رگ/ چشمک ستاره را به ماه در ابهام مهتاب/ بوی خاک را از تن زخمی همه بیابانهایی که به امیدی کشیده شده اند/ من لحظه ای را که بین یک وسوسه و خواهش هوسناک در جان یک نگاه بر روح ادم از اشتیاق شکفتن یک لبخند بر لب یک زن دیده ام/ چرا که من ثمره همان خواهشم که وسعتش همه افرینش را تشکیل می دهد/ من ضجه معصومانه شقایق را برای کنار زدن خشونت جاری بر سینه اش هنگام شکفتن لمس کرده ام /من امیزش مرداب را با نیلوفر/ تب نرگس را در سرمای اذر /و شیهه اسبان را برای تسخیر دشت /و سکوت سنگ را در طپش زایش صخره /و نگاه نگران اهو را در جدال زندگی نفس به نفس دویده ام ..من رویش عشق را از عمق نگاه تنهایی دو روح در محضر دل ضربان بوده ام...من خدا را هنگام زایش خورشید شاهد بوده ام..وبدینگونه نطفه قلم در میان انگشتان من بسته شد تا امروز نوزاد خون الود احساسم از پس ابرهای اندیشه ام طلوعی دلچسب داشته باشد...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر