۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

309


من از باران قصه گفتم برای رود_

با لبهایی از جنس کویر _

شعر خواندم در گوش نسیم _

... لالایی گفتم برای گهواره_

زمان شدم برای زمین_

حوا را وسوسه کردم بی سیب و با سبب_

دلقکی که لباس اشک هایش برازنده طنز نگاهانش نبود_

حالا دور شده ایی و برای جغرافیای دل من تاریخ کهن ترین خطاهارا زمزمه میکنی؟؟!

به خودت بیا

به من باز گرد

به ایینه برس که این غبار به تن کرده نور را و کتمان خواهد کرد تقابل مقدس حضورت را_

من از خویش بیگانه شدم تا تورا پیدا کنم_

تو با من بیگانگی میکنی در غربت؟!

صفای قدمت که به پژواکی دائم رسانده تن لرزه های این دل بی درمان را_

قصه گوی شبها شده ام زیبا!!

تردید مکن از ماه سراغ خوابهایت را بگیر_

که این کهنه حدیث عشق لب بر لب مهتاب هر شب گریه میکند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر