من از باران قصه گفتم برای رود_
با لبهایی از جنس کویر _
شعر خواندم در گوش نسیم _
... لالایی گفتم برای گهواره_
زمان شدم برای زمین_
حوا را وسوسه کردم بی سیب و با سبب_
دلقکی که لباس اشک هایش برازنده طنز نگاهانش نبود_
حالا دور شده ایی و برای جغرافیای دل من تاریخ کهن ترین خطاهارا زمزمه میکنی؟؟!
به خودت بیا
به من باز گرد
به ایینه برس که این غبار به تن کرده نور را و کتمان خواهد کرد تقابل مقدس حضورت را_
من از خویش بیگانه شدم تا تورا پیدا کنم_
تو با من بیگانگی میکنی در غربت؟!
صفای قدمت که به پژواکی دائم رسانده تن لرزه های این دل بی درمان را_
قصه گوی شبها شده ام زیبا!!
تردید مکن از ماه سراغ خوابهایت را بگیر_
که این کهنه حدیث عشق لب بر لب مهتاب هر شب گریه میکند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر