۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

325



به عمر یک قصیده سرودم نگاهت را چشمم سیراب نشد!!

به عرفان دلم که عشقرا حسرت روزهای رفته اش کرده و امید خورشیدهای طلوع نکرده کشیدمت ایجاز حضورت بیش بود از این و آن!!

تنها بر تن صبور کاغذ زخم میزنم خاطرهء میثاقی را که دلم با تو بسته!!

اندکی باور هر بامداد که خورشید را میهمان چشمت میکنی یادش کن!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر