۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

330



هر خطی فاصله ایی بود
تمامی الفاظ جدایی آوردند
پاسخ آنهمه شعر آنهمه ستاره و چشمک
تکه های همین بوسه ی بی هوا بود
که روی لب هایم گاهی مات میمانند

شعر هم دلگرمی جدایی و فاصله شد
سرگرمی های این دلِ بی تاب
دور از تو نگاهانم بیّات میشوند
رویا هایم از دهن می افتند

329


سکوت هجای آن نگاهیست که مرا آیینه اشکهایش کرد
لحظه بهت ابر
حِس غربت دلیست که تعرق گلبرگ را در زهدان ناباوریش میپروراند
فارغ میشود زندگی از بغض
میگذرد این نفس های جدا مانده
من رسیده ام!!
... زمان به دنیا آمد!
نگاه کن ساعت چه آشنا هر چشمکی را یک زندگی کرده!
دستانت را هم قد آرزوهایت باز کن!
مفهوم فراموشی یک قصه
باور کن من در یک آغوش نه یک بار به تعداد نگاهان پنجره بر ستاره خویشتن خویش را فراموش کردم!!!!
باور میکنی؟؟!
هرچه به دنبال خودم گشتم بودنم پی عشق ذوب شده بود!!




328


پلک باز کن !!

هویت نگاهت بگذار جذب کند تمام مرا_

شانه هایت را جلو بیاور میخواهم در گوشت دلتنگی و برای اعتماد بهانه بیاورم تورا_

... میخواهم بدانی خلاء دستانم را هیچگاه خیالم باور نکرد_

بر روی گهوارهء خاطراتم هر شب چشمان و دستم به خواب میروند و لبهایم از این خوابزدگی مور مور میکند_

تو دلگیری و من دل گیر_

چشمهایت را ببند و چرخی بزن بگذار ساعت این زندگی اسیری از کنار این ماه اثیری برخیزد_

327


پشت همین کوچه و کوه

به اولین نگاه شوق تماشا خیس کرد تمامی شبهای امده و پی داد را

و من هر چه در دل این اشتیاق مینشینم پنجره شعرهایم را روی بخار نفسهایی از جنس تو برای ماه مینویسد

... گرمای تن من حرمت سرمای صورتت تو را ثبت کرده

هر سیگار خاطره ایی جدید را برای انگشتانم تعریف میکند

والا اینهمه شور اینهمه شعر از رحم این بکارت و بوسه نمیامد

کبوترانی که امروز جلد کردم همه را از اسمان نگاه تو گرفتم

هر واژه را نامی نهادم آشناااااااااا

هر شعر مرا تو خاطره ایی بخوان رسوااااااااااااااااااااااااا




326


من گِله دارم!!
از نگاه تنهای شب!
از این طلوع دیر پا گیجی که پی رفتن پروین حادث میشود!!
از انکسار زندگی در دل اشکهایم!
از فاصله و فردا !!
از جنونِ شومی که گریبان امروزم را رها نمیکند!!
... از ابتذال انتظار بر رَف پنجره و دیوار!
از سقوط ارزشهایی که پینه خستگی افکارم شده!
از مرزهایی که هویت داده اند به دوری!
از شبی که ابر فانوسش را گرفته!
از این پنجرهء نا امید و این ناودان بی شکیب!
از این خاک غریب که مدام روی دلتنگیهایم راه میرود!
از بطنِ داغ غصه هایی که از متن سرد این حقیقت آمده اند!
از نوشتن های پر اشاره ایی که مات شده اند و مانده اند!
از خوابِ پر حسرتی که وسوسه ام میکند تا صبح باز خمار خمیازه ایی باشم که تمام این سفر دروغ بود و هیچ دیداری دلداریم نداده!
از فردایِ بی فروردین رسیدن!
از پسین های پُر اظطراب !
از اینهمه صدایی که نباید باشد و هست و ترانه آوایی که باید می بود و نیست!
از خیال و خیابانی که بی تو شکل میابد!
از طبسم سرد هر سپیده و انعکاس آب و آفتاب و آیینه!
از زندگی کهنه ایی که ردّ گامهای تو را مدام به رُخم میکشد!
از خودم که نانوشته خواندم و خدایی که نادیده نوشت!
گلـــــــــــــــــــــه دارم از انتحار ساعت !
از نقض تمامی خواسته هایم در تقویم و تقدیر!
از تو که اینهمه برای دوری دویده ایی تا در معراج عطش و فاصله باشی!

325



به عمر یک قصیده سرودم نگاهت را چشمم سیراب نشد!!

به عرفان دلم که عشقرا حسرت روزهای رفته اش کرده و امید خورشیدهای طلوع نکرده کشیدمت ایجاز حضورت بیش بود از این و آن!!

تنها بر تن صبور کاغذ زخم میزنم خاطرهء میثاقی را که دلم با تو بسته!!

اندکی باور هر بامداد که خورشید را میهمان چشمت میکنی یادش کن!!

324

 

دوستت دارم
تشنه انگارانه تر از جای پای آب بر لبِ کویر

دوستت دارم
کهنه تر از مستی شرابی که مادرم روزی که دنیا را لب زدم از انگورهای اویخته بر دالان ارزوهایش ریخته بود

دوستت دارم
 راست تر از سروهایی که آزادنه دل به آغوش تابستان ساییده اند
راست ...تر از قصه هایی که از کودکی دروغ بود و تکراری

دوستت دارم
 چون گَون هایی که به یک لبخند نسیم میمانند بر گوشهء لبهای تفیده صحرا

دوستت دارم
چونان شقایق که به ابتذال ماندن عشق را رها نمیکند

دوستت دارم
به زیبایی لبهایت که نام مرا در شوکران گَس هزار اما و اگر های عرف به دل میکشد و در سکوت و صبوری میپیچد گویی که مادری طفلی را از حادثه جدا نگاه داشته و به میان سینه فشرده

دوستت دارم
 فارغ از مفهومی که زندگی را دل خوش میاید

دوستت دارم
 به خنیاگری لبخند کوچ بر چشم پرستو

دوستت دارم
 به حرمت شیری که مادرم به تنم ریخت
 تا امروز برای عشقبازی با تو دوام بیاورد این روح بیقرار

323

هر پنجره ایی که رو به دریا باز میشود آبی نیست_

من از اسم آسمان ستاره چیدم-
میفهمی؟؟!
از ناله قصه شنیدم برای هِق هِق هایی که از جنس زخمهایم نبود_

تو فاش ترین سکوت مگویم بودی-

از آستانه درب این اطاق تا کنار طاقچه احساس -

... من لب بر لب نجوای چشم - تَر کردم صورتم را-

پس سجادهء باورت را کنار گشاده رویی مهتاب بینداز تا شعر از آسمان چکه کند_

322


لبهایت از شرقی ترین افق لبهایم رویید
بوسه هایت مثل نفس بی وقفه میبارد
شراب حضورت به رطوبتی مجسم کشانیده شب و تنم را
شهوتی که از لحظات تو جاریست گونه را به سرخی و دل را به ضربانی مضاعف میخواند
گرمای تنت به تعرق واژه می کشاند دستم را بر جای ج...ای شعر
بی پرده ئ مشتاق میگویم
تا اشکارا از ورای حجم فاصله چونان پیچک ابعاد وحشی تنت جذب کند خواب و چشمان نیاز الودت را
واژه ها یم به التهاب شرمی باکره به عطش لبهایت مبتلا گشته اند
و نفسهایت رد پای گذشته بر ما را پاک میکند
تمام وجودم در نقطه ایی از نگاهان تو خلاصه شده
من نیز چون شب نرم و اهسته به امید غروب زیر پلکهای تو گم میشویم
واین غروب بوسه ایست که از ابتدای زبان تو واژه گرفته

321

 

خط میزنم_

نبودنت را از تقدیر_

بودنت را با دیگری_

... همهمه را از کوچه_

اندیشه را از هیاهو_

رفتن را از کفشهایت_

سیگارت را با من بِکش_

این چاروق و چمدان خالی از بی تو رفتن است_

مثل ذات خاطره که بدون حضورت پوسیده_

این هوا که همیشه ابری نمیماند؟!!

بگذار این ابرها هرچقدر میخواهند وسوسه ام کنند _

جواب سِیل را با دوقطره اشک و یک آه عمیق خواهم داد_

دست به شیشهء این پنجره میگذارم تا خنکای انگشتانت رویای شعرهایم شوند_

صدای التماس را از لحجهء غمگین چشمانم میشنوی؟؟!

به اندازه کافی فاصله حرف زده تو دیگر دوری نکن_

هِی قدم بزن مرا_

از لابلای سبوی اندیشه ام جز تو هر چه تراوید پیشکش عابرانی کن که برای رسیدن نمی روند_

هرچقدر نام تو را خلاصه میکنند نامه ام طولانی میشود_

320

دلم که میگیرد

وتمامی حجم سینه ام آه میشود

فروغ بی بهانه صدایم میکند

آنگونه که آشیانه فاخته را

و "تو" باز غزل میشوی و نرم نرمک کنج لبهایم آشیانه میکنی

... آنگونه که هیچ کَس نمیداند

و من جرمم فرود میرود در انبساط خشک شب و زمان

و شعر آغاز میشود

آرام آرام

از بغض پر گلایهء نفسهایم

319

 
 

بگذار تا باران می اید برایت بگویم!!
قصه ایی بود و قصدی و در میان فاصله ایی!!
به حقیقت اوایی دل باختم تا ارامش خریده باشم برای تن مجروح ساعتی که وصله ناجور بودنم بود!!
انتظار ملایمی بود که از انعکاس درخشش بی حوصله گیهایم در ایینه اطاقم چکه م...ی کرد!!
صدایش ملبس به بوی دل انگیز تنش بود که بارها تبدار و عرق کرده هذیان تنهایی من گشته بود!!
یکی بود وقتی بود !!
که هیچ نبودم وقتی رفت!!
تمام ذهنم را عاشقانه با او قسمت کردم!!
تا جایی که ارزوهایم محدود شد تنها به داشتن لباسی از او که خیس دلشوره های من باشد!!
اما نشد!!
گم شدم میان کوچه ایی که فهمیدم هیچگاه بوسه ایی به گامهایش نخواهد زد!!
زیبا بود و مغرور و پاک!!
شرافتی بود که از دیروز مانده بود تا جبران غرور نداشته فردا باشد!!
لطافتی که از شرم گونه هایش همیشه سرخ می نمود!!
به یاد دارم که با او خواب خیالی شده بود برای روزهای اتی!!
که شب میعاد دل و اوا بود و نه بستر خواهش چشم برای خواب!!
شاخه زمان با او به التهاب لحظه هایی دچار بود که تنها خودش میداند چند نفس گذراندیم!!
اما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"قسمتی از قصه من و دلدادگی"

318



این روزها کم حوصله ام و

کم حافظه...

فقط عمق نگاهت همیشگی ست

و فراموش نمی شود!

کاش میتوانستم شریک خستگیهایت باشم.

317


همه‌ی هزار بار دیگری را هم که سیگار به دست با خیال تو و زمزمه ایی که مال خودم نیست_
از وسط این پارک رد بشوم.....

باز از تمامی درختان هراس چکه میکند
هوا پر از لحظه زیبای گریستن است
و نسیم خنکی از افکار من به دریا جاریست_
... سمت و سوی زندگی را گم میکنم_
بهانه گیر شده شعر_
همه شهامت مرا طلب میکند برای سرودن یک نام_
نامی که اشنای یاخته هایم گشته_
و علت این اوای محزونی که در سینه ام به ضربان نشسته_
همیشه برای من یک واژه حکم زندگی داشته_
از تراژدی جدایی به حماسه با تو بودن رسیده ام_
می بینی پرواز را به خاطره بالهای سپرده ام که از مقصد نمیهراسم

316



مزهء شراب این شب اثیری و تنها __

لبهای توست_


"ری را از تو "بایا" از من

315



و من به عشق سلامی دوباره خواهم داد
حتی اگر لمس تن ناچار زندگی
خیانت به دلشوره ی فردا باشد

314

 

برای یکبار هم که شده فارغ از اشک آیینه به آه های نکشیده ام قسم یاد کن!!

مطمئن باش جای دوری نمی رود -

کنار طبسم تو و بغض من هیاهوییست-

... اصوات سایه هایی که انکار کردند بوسهء مارا_

مثل نطفهء پاک التماسهای من که در زهدان اندیشهء تو مژده رسیدن دختری را میدهد که کفشهای سرخی را از خورشید دزدید و پشت مهتاب پنهان کرد-

خنکای شب مرا چون نسیم بر روی ستایش اندام تو کشید-

خواهش چشمانت

لرزش لبهایت

عریانی شعر تنت

بهشت را از یادم برده

وسوسه شده ام فاصله بچینم از شاخهء قسمت

که تو نه حوا که هوایم شده ایی_

313


حال من بی تو!!!!

گذشته ایست دور که فراموشی را به دور اجاق سرد خاموشی نشانده!!

حال من بی تو گذشته اییست که هیچ کس آنرا به یاد نمی آورد
. اصلا من بی تو دوام نمیاورم تا حالی را برایت شرح دهم

312


 

میان لبهایم لبهای تو رویید

گل لبخندی که در برابر چشمانم باز شد

و طلوع ماه- نگاهانی که در شرقی ترین گوشه چشمانم به خواب رفت

... آمیزش نیلوفر با تن مرداب را هیچ کس از ماه و ماهی نمی دزدد

خوب پلکهای خیالت را که باز کنی مدام تکرار میشود

و من در کوچه های خیال تو مسافر همیشگی ان شب هستم

شبی که برهنهء هر تردید بود

شبی که وسوسه از اسمان میبارید

شبی که طپش اندام تو قلب مرا یاد زندگی میانداخت

311



ماهی را از آب جدا کرده اند تا حقیقت بیاموزند!!!!

غافلند که مرگ بوسه بر لبهای بی طراوتش خواهد زد

310



من قمار کردم واژه هایی را که عطر بهار نارنج داشتند
با رد پایی که فصل نمی شناخت!!
جای پایی که زیبنده رفتن بود تا ماندن!
 زیبا امدن و زشت رفتن
خاطره دستان و دفترم خواهد بود
تا هرگز

309


من از باران قصه گفتم برای رود_

با لبهایی از جنس کویر _

شعر خواندم در گوش نسیم _

... لالایی گفتم برای گهواره_

زمان شدم برای زمین_

حوا را وسوسه کردم بی سیب و با سبب_

دلقکی که لباس اشک هایش برازنده طنز نگاهانش نبود_

حالا دور شده ایی و برای جغرافیای دل من تاریخ کهن ترین خطاهارا زمزمه میکنی؟؟!

به خودت بیا

به من باز گرد

به ایینه برس که این غبار به تن کرده نور را و کتمان خواهد کرد تقابل مقدس حضورت را_

من از خویش بیگانه شدم تا تورا پیدا کنم_

تو با من بیگانگی میکنی در غربت؟!

صفای قدمت که به پژواکی دائم رسانده تن لرزه های این دل بی درمان را_

قصه گوی شبها شده ام زیبا!!

تردید مکن از ماه سراغ خوابهایت را بگیر_

که این کهنه حدیث عشق لب بر لب مهتاب هر شب گریه میکند

308



چشمهایم را باز میکنم کابوس میبینم

پلکهایم را میبندم خاطره ات با خیالم میرقصد

307



بهار را با خودت برده ایی !!

باز من ماندم و پاییزی که به تماشایم تلنگر میزند!!

من ماندم بی من!!

و تو رفتی با من!!

 برگرد غبار رفتنت تمامی راه هایم را کور کرده

306



از انگشتانم خون دلشکستگی میچکد و من روی لبهای نازت لبخند مینویسم

305


ومن بروی سقوط اندیشه "تو"

بر بلندای آغوش "او"

خویش را ودیعه نهادم

... چرا که نام او بروی تمامی سیب ها

علت وسوسه بارش بارن و رویش برگ در بهار من است

304


با تو اخرين رقص را خواهم کرد.....يک تانگو ..

وتو هوس ناک ترين رقصت را در برابر چشم هاي غصه دارم به نمايش مي گذاري....

شايد يک تانگو...

... حرکت اندامت را موزون کن...

اين اخرين رقص را با ريتم قلبم برقص...

در ميان شن هاي ساحل تنهايي من که زير گام هايت ناله مي کنند...


همه شهوتي را که مي شود در يک نگاه جمع کرد در مردمک خواب الود چشمانت بريز...

ببين..ببين

دستهايم چقدر گرم ترا به اغوش مي خوانند


در ميانه اين رقص دلها اشکم را به شانه هايت مي سپارم...

مي دانم بيقرارت خواهند کرد

اما ريتم رقصت را عوض مکن

من نامي نيستم که از يادي بروم...

دلچسبم مثل چرخش هنگام تانگو......

303



کسی ميا يد که بگيرد
از من شب و عشق وهمه وسوسه را........

بيگانه نيست....

هديه اي اورده...
...
از يه رسم ديرين.....

بهر تو سبدي خاطره و بهر من ....دوري درد


سوز و سازش شرري ميارد بهر تو بوسه گرم.......بهر من درد و الم.....

اي پدر سبدت افزون باد...

خاطراتت همه سبز....

دل من بسته به ايماي تو است.....

هر چه را مي خواهي وام گير از غربت اين دخترک زيبايت......

اما بگذار اين گل زيبا را اندکي اب دهم .....

که دو چشمم پر از اشک فراق......

شبنم زيبايي اين دختر ناز خون احساس من است......

که تو امروز او را به خودت مي خواني

302


 يعني روزي جاده هاي قلبم گامهاي ترا خواهند چشيد؟؟..
چه واژه کشاني به راه انداخته اي ترانه!!!
دلم به کفايت لبخندي از تو
باراني براه انداخته...

301



بگذار در اندیشه ات
 دریا قصه ابی رنگی باشد که قانون کودکیت را سخاوتمندانه
و رویای اغوشت را برای عروسکت تکرار کند
که اگر اشکی بود میهمان طبسم لبهایت باشد
نه غم گونه هایت

300

 
 
از تو تا ماه دل خطی از خیال کشید...
من مانده ام و اینهمه خوشبختی..
این حضور را با هیچکس قسمت نخواهم کرد....
زمان چه بچه گانه بر چوب دستی خیال من سوار گشته..

آی دختر بارانی...دلت را در کدام کوچه ؟به کدام شب؟ در کدام تنهایی بخشیدی؟...که امروز سهم من از چیدن گلهای کلامت تنها تصویری از هجوم وسیع گذشته بر اینه امروز مانده

299



من ترا از لابلاي انديشه ام مقياس زدم .

.به اندازه اشکهايم زيبا بودي.

.نگاهانت بر عمق ديدار جوانه زده.

.تو پيچک عشق در ژرفاي باور منی

298


من زندگی را از دریچه نگاهان سپیدار برتن تبدار دیوار گلی کوچه باغ ها دیده ام..من سکوت را پر از هیاهو از پژواک میان دره و کوه چشیده ام...سالهایی را شماره کرده ام که هیچ تقویمی انها را به یاد نمی اورد...من خیسی بال پرنده را در تیغ افتاب برامده... از لابلای گیسوانی بوییدم که هیچ شامه ایی انرا تجربه نکرده...من ساعاتی را میهمان بودم که عقربه های هیچ ساعتی شمارششان نکرده من سلام دانه را به ریشه/ خنده قاصدک را به دشت/ تنفس غلیظ اندیشه را در رگ/ چشمک ستاره را به ماه در ابهام مهتاب/ بوی خاک را از تن زخمی همه بیابانهایی که به امیدی کشیده شده اند/ من لحظه ای را که بین یک وسوسه و خواهش هوسناک در جان یک نگاه بر روح ادم از اشتیاق شکفتن یک لبخند بر لب یک زن دیده ام/ چرا که من ثمره همان خواهشم که وسعتش همه افرینش را تشکیل می دهد/ من ضجه معصومانه شقایق را برای کنار زدن خشونت جاری بر سینه اش هنگام شکفتن لمس کرده ام /من امیزش مرداب را با نیلوفر/ تب نرگس را در سرمای اذر /و شیهه اسبان را برای تسخیر دشت /و سکوت سنگ را در طپش زایش صخره /و نگاه نگران اهو را در جدال زندگی نفس به نفس دویده ام ..من رویش عشق را از عمق نگاه تنهایی دو روح در محضر دل ضربان بوده ام...من خدا را هنگام زایش خورشید شاهد بوده ام..وبدینگونه نطفه قلم در میان انگشتان من بسته شد تا امروز نوزاد خون الود احساسم از پس ابرهای اندیشه ام طلوعی دلچسب داشته باشد...

297



انگشتانم مدتهاست قصه عشقمان را مینویسند

بوسه دستانم بر لب موهایت درد و دلی بود که ماه دید و شب دست به دامان سپیده شد

تنگ کردم چشمانم آغوشم را تا در دفتر لبهایت بگنجد وسعت واژه های عاشقانه ام

زبان به زبان واژه دادیم به شعری که برای یکی شدنمان مات کرد بود شیشه شب را

و من قصیده ای از بوسه به بلندای عشقم سرودم

296



روبروی این حقیقت زیبا آیینه گامهایت را که عاشقانه آمد گرفته ام

بینهایت شده این شوق

بیکران شده این قصه

برای خودش زندگی شد آن شب

ماه دارد و ماهی و حوض و حضور

بیا قدم بزنیم تمامی عمر را و پنجره تکرار را باز کنیم برای این فاصله کور

بیا تا سینه ام تنفس کند عطر واژگان دهانت را