دوستت دارم
تشنه انگارانه تر از جای پای آب بر لبِ کویر
دوستت دارم
کهنه تر از مستی شرابی که مادرم روزی که دنیا را لب زدم از انگورهای اویخته بر دالان ارزوهایش ریخته بود
دوستت دارم
راست تر از سروهایی که آزادنه دل به آغوش تابستان ساییده اند
راست ...تر از قصه هایی که از کودکی دروغ بود و تکراری
دوستت دارم
چون گَون هایی که به یک لبخند نسیم میمانند بر گوشهء لبهای تفیده صحرا
دوستت دارم
چونان شقایق که به ابتذال ماندن عشق را رها نمیکند
دوستت دارم
به زیبایی لبهایت که نام مرا در شوکران گَس هزار اما و اگر های عرف به دل میکشد و در سکوت و صبوری میپیچد گویی که مادری طفلی را از حادثه جدا نگاه داشته و به میان سینه فشرده
دوستت دارم
فارغ از مفهومی که زندگی را دل خوش میاید
دوستت دارم
به خنیاگری لبخند کوچ بر چشم پرستو
دوستت دارم
به حرمت شیری که مادرم به تنم ریخت
تا امروز برای عشقبازی با تو دوام بیاورد این روح بیقرار