۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

180


نهال عشق من خاک را بوسیده و اکنون سر به سینه اسمان گذاشته
چه بگویم تا تمامی دلتنگیم اشنا ترین لبخند پیرامونت گردد
تو بگو
تو بخواه
تو بیا
... نگرانم خوب من
همه انچه نباید شده است
تمامی باید های دوست داشتنیم پشت به من میروند
به مدد هیچ ریسمانی به دریا نرفتم
اگر شعر گفتم
اگر ترانه ایی در ذهن من جای گرفت
احساس تو زنده بود و زندگی ساخت
من اگر مانده ام از عجز نیست
تمام قوایم با ماندن قرینن
ماندم تا
بمانی
اغاز کن سفر را
از انجا که تو نشسته ایی
تا لحظه های من
سه واژه مانده
ع ش ق

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر