تقدیم به حسین رونقی ملکی عزیز...
با تنهایی ات بیگانه نیستم
با هزاران مجهولی که از آن میله های سرد و سیاه چکه میکند!!
با مرور شادترین خاطراتی که در آن شرایط آنقدر دور اند که به خیال می مانند!
با پندار شب در دل روز!!
با صدای سرد درب های آهنینی که اظطراب و سئوال می آفرینند
با فحّاشی های بیمارگونه و توهین های بیتاب کننده و مدام
با سیلی های بی دلیل و خنده های چندش آور و بی بدیل
و نامهای زیبایی که شنیدنش از دهان هیولای بی صورت زندان رعب آور است
در خلاعی از زمان آویزان بودن و بی سرانجام ترین انجام را طی کردن!!
با تب و تشنج و هذیان!!
ای کاش میدانستی که در برابر اکنون تو تمام بودنم شرمسار است!!
ای کاش میدانستی که فردایم چقدر آرزوی حضورت را می کشد!!
تو در انفرادی خود یک دنیایی و دنیای ما با تمام وسعتش هم قدّ یک آن تو نیست!!
تو در پشت میله های زندانت آزادی و ما در زندانی از حِس نا توانی محبوس!!
تو همنشین صبر و سکوتی و ما شهودِ شرم خویش!!
حسین جان تو ایمان سبز این عصر و یقین سرخ این نسلی!!
مظلومیّت خاموش تو خواب بی خیال دنیا را آشفته خواهد ساخت!
برخیز و بگذار ایران فردایش بی نصیب از نگاهان بی مرزت نماند!!
این ماییم که به تو محتاجیم و از دربند بودنت نالان!!
تختی که تو بر آن درد می کشی تخت جمشید پُر غرور آزادی است...
و از ارس تا اروند مشتاق قدمهای تو...
برادرم...
حسینم
هزاران بوسه بر استقامتت می زنیم و برایت شعر سبز آزادی میخوانیم
""که تو یَل آذرابادگان مایی""

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر