۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

195


من اینروزها غرق واژه هایی از جنس سکوتم
سرشار از حرفهایی که به ابتذال گفتن تَن نمی دهند
سکوتی که سوزن به دست گرفته و هجا و همیّتم را کوک میزند
لبهایم این روزها شور و لرزانِ تنها یک آرزوست
آرزویی که زیباییش دستان خیالم را در دست خدا میگذارد و به عطش می اندازد خلوت و خواهشم را
با خود عهد بسته ام هرگز تنهابه شرط لازم تنهایی مشروط نکنم حرمت سلامهایم را
و میقات میثاقهای متبرکم آلوده به شاید هیچ شَکّ ی نگردد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر