۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

188


باران اگر امد با لبهای تو وضو خواهم گرفت_

وگرنه مماس میشوم برروی تن تو برای تیمم_

حالا دیگر نماز میخوانم به حرکاتی امیخته با خواسته هایم_

... نه خواسته هایی امیخته با حرکاتم_

و بدین سان_

شکل میگیرد_

شور میابد_

و حرمت میدهد به حرم_

بی نیاز از هر فلزی که نشان ارادتش باشد_

چرا که نه به غالب محتاج است و نه به صورت مغلوب_

فاتح همه رویا ها و خوابها و نقابهاست_


بی نیاز به هر قفلیست که پاسبان و شهنه بطلبد_

که خود حریص همه دلهاست و گل گونه هاست و مخمل لبهاست و زینت دلهاست و سرایی که مسقف به سکوتیست که در ازل گفته شد به سه حرف_

وهنوز بر مدار احساسم گرد تن تو طواف میکند این واژه های چسبناکی که استحکامشان را مدیون خاصیت لزجی هستند که از افکار تو برای نیاز به بارانیست که تنها به بوسه ایی از تو دنیایی میافریند_

حروفی که سالهاست در اندیشه و شعر و زمان به بار نشسته اند_

شرابی که شیدایی میاورد _

مخلوقی که زیبا ترین خلقت را به ظرافت دل مینشاند روی تمامی نقاطی که اشنای تلاقی اندامیست که شبنم اجین کرده میعاد را _

"ع"

"ش"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر