۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

183



وقتي باران ميايد نگاهان تو چاي داغ به لبهايم مي بخشند.
..توقع بوسه ايي که هرگز برگي را نلرزاند...
هنوز وقتي خيس مي شوم بوي موهاي تو را باران با خود مياورد
وبه رطوبت احساسم مي بخشد....
هنوز وقتي کسي قصد سفر مي کند پيش از انکه مسافر باشد خاطره کوچ توست که چشمانم را همکلام اسمان مي کند..
.هنوز کوليان بيقرار دل منند
و بدنبال نشان تو در قلب طبيعت...
انها ميروند و ميايند اما ياد تو همواره ميماند با من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر